بخش عمده این نوشته در یکی-دو ماه در سال ۱۳۸۳/۲۰۰۴ فراهم آمد. شش سال بعد پاره اصلی آن را بازخوانی کردم و در سایت “زمانه” انتشار دادم. اینک با تأخیری طولانی به صورت کتاب منتشر میشود. نسخه دیجیتال آن را میتوانید همینجا دریافت کنید. برای دریافت نسخه چاپی به انتشارات روناک (ایمیل: roonakpub@gmail.com) سفارش بدهید.
◄ دانلود کتاب: در فرمت PDF، در فرمت Epub
مقدمه کتاب
هر گونه تلاشِ جامعِ فرهنگی و سیاسی در ایران که مضمونِ محوری آن احیاگری باشد، به بازتولیدِ نادانی و سرگشتگی میانجامد. این نکته مهمترین دستاوردِ فکری آرامش دوستدار است، به سخن دقیقتر مهمترین برداشتِ استنتاجیای است که به نظر نویسنده نیکوست از آثار او داشته باشیم و ماندگاری اثرگذارش را آرزو کنیم. نوشتهٴ زیر ضمنِ اذعان به نقشِ روشنگرانهٴ این نکتهٴ ژرف، از برنهشتِ[1] «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» ایرانی، که در متنِ گسترش آن این نکته پروریده شده است، انتقاد میکند. انتقاد در بخش نخست نکته به نکته پیش میرود و مجموعهٴ کارهای اصلیِ دوستدار را میپوشاند، بی آنکه خود را درگیر جزئیات آن کارها کند و به شکل و شیوهٴ پردازشِ نظر، یعنی نمونههایی که دوستدار بررسیشان میکند و زبان و شیوهای که در این بررسیها به کار میبرد، حساسیت نشان دهد. عمدتاً تلاش میکنیم دریابیم اگر دوستدار فلسفهٴ فرهنگ خود را مستقیم و استدلالی عرضه کرده بود، خطوط اصلی سیمای آن چه بودند.
با هر رویکردی واقعیت دین بهعنوانِ مسئلهٴ اصلی، پابرجایی خود را نشان میدهد. در بخش دوم نوشته، سرراستانه به دین پرداخته میشود. در این بخش برنموده میشود که اگر شاخص تفکر را تفکر علمی بگیریم، برخلاف باور دوستدار تفکر در فرهنگ اسلامیمآب[2] نه ممتنع، بلکه ممکن است. اسلام دینی است عقلانی، در حدی که دین را بتوان عقلانی دانست، و درجهٴ فاصله گرفتن آن از جادو به میزان یهودیت و مسیحیت است. اگر در فرهنگهای متأثر از این دو دین فکر کردن ممکن باشد، در اسلام نیز، که آیین خویشاوند آنهاست، ممکن است. در این بخش اساس برداشت دوستدار از دین به مثابه مؤسسهای اجتماعی را نقد میکنیم و نشان میدهیم یکپارچهبینی دوستدار، آن گاه که او دین و جامعه را در پیوند با یکدیگر مینهد، نظری محافظهکارانه است که چون به صورت یک نظرِ انتقادی درآید، به رادیکالیسم دور انداختن طشت و بچه با هم میرسد.
بخش سوم بر روش تمرکز دارد آن هم از راه مقایسه رویکرد آرامش دوستدار با ماکس وبر.
در بخش چهارم با فاصلهٴ بیشتری به کار دوستدار مینگریم و برنهشت او در مورد امتناع تفکر را با برداشتِ جواد طباطبایی در این باب مقایسه میکنیم. در این بخش اشارههایی نیز به نظر عبدالکریم سروش در مورد لزوم «تجدید تجربهٴ اعتزال» میشود.
تفکیک چهار بخش این نوشته به این صورت نیز توجیهشدنی هستند: بحث بر سر امتناع اندیشه در فرهنگ دینی ایرانی است. در بخش یک در گیر میشویم با کیفیت وجودیِ “در”، یعنی به آن بودن–دری که دوستدار به آن پرداخته است. در بخش دوم بحث عمدتا بر سر این است که اندیشه چیست و دین کدام است و چه نقشی دارد و برداشت دوستدار از آنها چیست. بخش سه همین موضوع را از راه مقایسه با ماکس وبر بررسی میکند. در بخش چهار بحث بر سر ایران و ایرانی است و در آن به آن من یا ماهایی پرداخته میشود، که اندیشیدنشان گویا امری ممتنع است.
دوستدار یکی از منتقدان فرهنگی ماست. او پس از انقلاب ۱۳۵۷، که «اسلامی» خوانده میشود، پیشتاز این اندیشه بود که «از ماست که بر ماست»، این انقلاب و حاکمیت برخاسته از آن نه از خارج و نه از گوشهٴ پرت و تا کنون نادیدهٴ کویر، بلکه از دل فرهنگ ریشهدار و سنتمند جامعه برون آمده است. روشنفکران ایرانی دوران مشروطیت نیز به فرهنگ نظر داشتند و معتقد بودند که جامعهٴ ایران افزون بر یک سامان سیاسی درست نیاز به تحولی فرهنگی دارد برای اینکه بتواند پیشرفت کند. آنان نمونههای قویای از انتقاد فرهنگی به جا گذاشتهاند. تأکیدهای آنان بر لزوم باسواد شدن و دوری از خرافات تأکیدهای بجایی بوده است. گروهی از آنان انتقاد فرهنگی را تا حد انتقاد از دین، که به راستی شرط هر انتقادِ ژرفِ به–ریشه–زننده است، فراکشاندند و این انتقاد را تا جایی که دانش اجتماعی و تاریخیشان اجازه میداد، پیش بردند. نقد ایدئولوژی دینی اما ای بسا خود به این ایدئولوژی آلوده بود. روشنفکران ایرانی با تأثیر گرفتن از مارکسیسم و نیز نظریههای آمریکایی مدرنسازی به تدریج از فرهنگ رو گرداندند و توجه خود را به ساختار اجتماعی و دستگاه سیاسی معطوف کردند، آن هم منتزع از فرهنگ و برپایه تحلیلهایی عمومی. این دید غالب شد که با دگرگون شدنِ نظم اجتماعی باورها و الگوهای رفتاری کهن خود به خود جانشینهای مدرنی مییابند. در اواخر دوران شاه روشنفکران مسلمان، عمدتاً با تأثیر گرفتن از جهانِ–سوم–گرایی رواجیافته در مرحلههای آخرِ مبارزه با استعمار، که موجی بود که عمدتاً نه از خود جهانِ سوم بلکه از اروپا برخاسته بود، از عامباوری جامعهشناختی بریده و به خاصباوری فرهنگی گرویدند. رویکردِ همهگیر به فرهنگ اما پس از تکان فرهنگی برآشوبنده انقلاب و حکومت اسلامی شکل گرفته با آن آغاز شد. یکی از آغازگرانِ اصلی رو آوردن به فرهنگ[3] در این دوره، آرامش دوستدار با مقالههای پربازتابش در نشریهٴ “الفبا”ست[4]، مقالههایی که عنوانِ آنها معرفِ فکرِ دوستدار شدهاند: امتناع تفکر در فرهنگ دینی. این فضلِ تقدم را بایستی برشناسیم و به خاطر آنچه از دوستدار آموختهایم و تکانی که از اندیشههای تند و تیز او خوردهایم، از وی سپاسگزار باشیم.
این cultural turn ِ انتقادی ایرانی[5]، با وجودِ به–ریشه–زنندگیاش، خود پیراسته از ایدئولوژی ایرانی نبوده است. دوستدار نیز به این فکر وفادار مانده است که حاملِ تاریخی ثابتی به نام ایران وجود دارد و این حامل برشناختنی و تقریرشدنی در متنی ایدهشناسانه است. این دو باور درست همان بنیادهای ایدئولوژی ایرانی هستند که ناسیونالیسم ایرانی روایتِ لُختی از آن است . بخش چهارم نوشته اختصاص به اثبات این ادعا دارد. پس در این نوشته در نهایت، نقد دین به شیوهٴ دوستدار به عنوان یکی از شکلهای ایدئولوژی ایرانی معرفی میشود.
بر پایه این ایدئولوژی نهاد حامل تاریخ ایرانی به راستی محملِ یک نهادگانی (سوبژکتیویته) یا به اصطلاحی دیگر ذهنیت است و تاریخ آن همچون تاریخ یک ایده یا ذهن بررسیشدنی است. اگر این ذهنیت را دینی تصوری کنیم، بسته به آن که چه موضعی در برابر دین داشته باشیم، ایدئولوژی ما تفاوت میکند. ممکن است همچون دوستدار شویم که مانع نجات را دین میبیند، یا به یک نحلهٴ دینی بگرویم که دین را راه نجات معرفی میکند.
اصطلاح “ایدئولوژی ایرانی” برساختهای است با الهام از مارکس و انگلس. آنان در “ایدئولوژی آلمانی” این ایدئولوژی را، از وجه موضع انتقادی آن برابر دین، این گونه معرفی کردهاند:
«کل نقد فلسفی آلمانی از اشتراوس تا اشتیرنر محدود به نقد تصورات دینی است. عزیتمگاه، دین واقعی و الاهیات اصیل است. اینکه آگاهی دینی و تصور دینی چیست، در ادامه به صورتهایی متفاوت مشخص شده است. پیشرفت در این بوده که آن تصوراتی که به لحاظ مابعدالطبیعی، سیاسی، حقوقی، اخلاقی و از نظرهای دیگر سلطه داشتهاند، همه را زیر حوزهٴ تصورات دینی یا الاهیاتی گنجاندهاند. به همین سان آگاهی سیاسی، حقوقی و اخلاقی را آگاهی دینی یا الاهیاتی و انسان سیاسی، حقوقی و اخلاقی و در نهایت “انسان” را دینی دانستهاند. سلطهٴ دین را پیشفرض تلقی کردهاند. گام به گام هر رابطهٴ مسلط، رابطهٴ دین دانسته شد و به کیش محول شد، کیش حقوق، کیش دولت و همانندهای اینها. همه جا سر و کار انسان با جزمیات و باور به جزمیات بوده است.»[6]
مارکس و انگلس در برابر این ایدئولوژی منتقد دین، این اندیشه را پیش میگذارند که بایستی به آن روابط واقعیای توجه شود که موضوع این ایدئولوژی را ایجاد و ایجاب کرده است. این به این معنا نیست که آنان مخالف انتقاد از دین بودند. خود آنان اندیشهٴ انتقادیشان را با انتقاد از دین آغازیدهاند. مارکس معتقد بود که نقد دین پیششرط هر نقدی است. نقد اجتماعی و سیاسی مدرن اساسا با نقد دین آغاز میشود، اما از آن درمیگذرد. به گفتهٴ مارکس «نقد آسمان به نقد زمین تبدیل میشود، نقد دین به نقد حقوق، نقد الاهیات به نقد سیاست»[7].

برای دریافت نسخه چاپی به انتشارات روناک (ایمیل: roonakpub@gmail.com) سفارش بدهید. ◄ دانلود کتاب: در فرمت PDF، در فرمت Epub
با وجود این، نقد دین مهم میماند، زیرا دین یک منبع عمدهٴ ارزش است و نقد ارزشها کار را به ناگزیر به نقد دین هم میکشد. افزون بر این، بررسی گذشتهٴ تاریخی چه بسا بررسی دین را بایسته کند، بررسی چیزی را که نمیتوان آن را به تمامی به روابط اساسی اجتماعی فروکاست. دین را انسانها میسازند. عکس قضیه هم صادق است و درست به این خاطر بایستی دین را در نقش سازندهاش نیز بررسی کرد. اما در هر حال، آنچه دین هست و آنچه میشود، تنها با نظر به روابط اجتماعی درک شدنی است. دین یک پدیدهٴ اجتماعی است. خدایان – چه آنان را توهم بدانیم، چه دارای وجودی واقعی – اسمهایی دارند، یعنی در زبان انسانی حضور دارند و همین کافی است که رابطه با آنان کیفیتی اجتماعی یابد. “تجربهٴ دینی”، هر شکلی هم که داشته باشد[8]، دارای بنیادی اجتماعی است.[9]
نقد دین انگیزههای مختلفی دارد. شروع نقد اجتماعی با نقد دین در عصر جدید، همزمان با شکلگیری جمعهایی است که میروند نقشآفرینان صحنهٴ تاریخ شوند. جمع اصلی “ملت” است. نقد دینی تبدیل به نقد موانع ذهنی پیشرفت ملی میشود. یک ذهن جمعی در نظر میگیرند که آن را ذاتانگارانه دارای هویتی جوهری میپندارند. نتیجهٴ این hypostatization[10] غفلت از روابط واقعیای است که دین از طریق آنها عمل میکند. این درست آن چیزی است که در میان ملت آلمان، که دچار تأخیر ملی بود[11]، بدان صورتی بروز کرد که مارکس و انگلس بر آن «ایدئولوژی آلمانی» نام نهادهاند.
ایدئولوژی ایرانی هم به عنوان ایدئولوژی انتقادی، نقد ملتباورانهٴ عقبماندگی ملی است. من در این نوشته فکر آرامش دوستدار را زیر این مفهوم بردهام. تحلیل او با همهٴ تیزی و تندیاش در محدودهٴ انتقاد ملتباورانه از عاملی است که سد راه پیشرفت ملی بوده است. چارچوب کلی نقد من، نقدِ نقدِ ملتباورانهٴ عقبماندگی ملی است.
پانویسها
[1] Thesis تز
[2] Islamicate
[3] cultural turn چرخش فرهنگی
[4] پاریس، ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳، شمارهٴ ۱ تا ۵.
[5] در مورد “چرخشهای فرهنگی” روشنفکران ایرانی بنگرید به:
محمدرضا نیکفر، “فرهنگ، بدون محور و مرکز”، در: نشریهٴ نگاه نو، ش. ۷۴، مرداد ۱۳۸۶.
[6] Karl Marx, Friedrich Engels: Die deutsche Ideologie, in: MEW Bd. 3. S. 18.
[7] Karl Marx: Zur Kritik der Hegelschen Rechtsphilosophie. Einleitung, in: MEW.Bd 1. S. 379.
[8] دربارهٴ مفهوم “تجربهٴ دینی” بنگرید به:
William James: The Varieties of Religious Experience, 1902.
[9] با وجود این نمیتوان دین را تنها و تنها با مفهومهای جامعهشناسانه توضیح داد. انسان همواره از موقعیت مشخص زیستی خود فراتر میرود. انسان موجودی فرارونده (ترانسندنتال) است و این چیزی نیست که به واقعیت مشخص وجودی او یعنی فاکتهای طبیعی و اجتماعی او فروکاستنی باشد. درست به خاطر این فراروندگی است که پایانپذیری آنچه هست، برملا میگردد. انسان در فراروندگیاش فراروندهها را میسازد و ما آنها را هر قدر هم که فرودآوریم، باز چیزی فروناکاستنی دارند.
[10] ذاتانگاری، جوهرانگاری، شخصانگاری، واقعانگاری (برابرنهادههای داریوش آشوری در “فرهنگ علوم انسانی”).
[11] اشارهام به این کتاب است و بحثهایی که در آلمان برانگیخته:
Helmuth Plessner: Die verspätete Nation. Über die politische Verführbarkeit bürgerlichen Geistes.Stuttgart 1959, zuerst Zürich 1935 (udT Das Schicksal deutschen Geistes im Ausgang seiner bürgerlichen Epoche).
از همین نویسنده
مسئله ایران – در نقد ایدئولوژی ایرانی
ایدئولوژی ایرانی و سیاست هویت


چارچوب کلی نقد من، نقد نقد ملت باورانه عقب ماندگی ملی است. به این جمله خیلی
دقت کردم، اول اینکه چارچوب نقد،نقد نیست، زیرا چارچوب معمولا
در معنی دستگاه مرجع یا نظریه زمینه به کار می رود که نقد در آن و بوسیله
آن صورت می گیرد، نقد شبیه اندازه گیری است و نیازمند ابزار. ابزار در اینجا
یک نظریه یا مجموعه ای از آنهاست که نقاد با استفاده از آن به ارزیابی نظریه
دیگر می پردازد.شاید منظور نویسنده هسته نقد بود. دومین ایراد این است
که نقد ملت باورانه عقب ماندگی ملی عبارت درستی نیست زیرا به جای کلمه
نقد باید کلمه نظریه یا تبیین قرار می گرفت تا عبارت با معنی شود، به بیان
دیگر نظریه دوستدار خودش نقد نظریه ای نیست،بلکه تبیین یا تحلیل مساله عقب ماندگی
است احتمالا بر پایه ملت گرایی. برای اینکه نقد نقد با معنی باشد
باید سه نظریه مطرح باشد مثل مورد نفی نفی که خنثی کننده هست
جواد / ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
در هر جامعه ای سه دیدگاه اصلی راجع به ساختارهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی
وجود دارد که آشکار یا پنهانی باهم رقابت یا ستیز می کنند. این سه دیدگاه اصلی
عبارتند از محافظه کاری، اصلاح طلبی و رادیکالیسم. ارتجاع و آرمانشهر گرایی وآنارشیسم ذیل رادیکالیسم
قرار می گیرند. طرفداراران و نظریه پردازان این سه مکتب همیشه همدیگر را نقد می کنند
شواهد تاریخی از شکست همیشگی رادیکالیسم حکایت می کند گرچه طرفدارانش باز
منتظر یه آزمون دیگه می مانند و شکست را به عامل مکتب نسبت نمی دهند ومثلا
رهبران و بیگانگان زا مقصر شکست می دانند.مجموعه عرف ودین سنت را می سازند و هر پیشرفتی
مستلزم نقد معتدل سنت است نه نقد رادیکال یاهمان نفی آن.این یک اندیشه اصلاح طلبانه است.
سنگ بزرگ نشانه نزدن است. رادیکالیسم وعده های بزرگی می دهد اما در عمل همیشه
ناموفق بوده است. این رو تاریخ گواهی می دهد.آرمانشهر گرایی اعم از ارتجاع
یا آینده گرا یه گسست عمیق از واقعیت های جاری است که مساله دسترسی پذیری
را در پیش فرض خود حل شده می داند یا اصلا برایش اهمیت قایل نیست. همانطور
که ماشین کامل ساخت پذیر نیست، آرمانشهر نیز امکان پذیر نیست، اما میلییاردها انسان
احتمالا به امکان پذیری آرمانشهر عقیده دارند.در یک گام بزرگ نه تنها نمیشه
مسایل بنیادی اجتماعی را حل کرد، خود این اندیشه اگر بخواهد به کنش سیاس یا سیاست
تبدیل شود مصیبت خلق خواهد کرد. پیشرفت تدریجی است نه جهشی ودر یک گام بزرگ،
جواد ه / ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
خطاب به جواد
پیشرفت هم به صورت جهشی صورت میگیرد و هم به صورت تدریجی, این قانونی است که هم در علوم تجربی و هم در علوم اجتماعی و تاریخ مشاهده می کنیم.
توماس کوهن در اثر معروف خویش “ساختارهای انقلاب های علمی” مفهوم “پارادیم شیفت” را مطرح میکند, که چندین دهه قبل از او نیز فیلسوف فرانسوی گاستون باچلارد همین مضمون انقلاب های علمی را با مفهوم “گسستهای معرفت شناسانه” طرح کرده بود, اما ظاهرا چون فرانسوی بود و فلسفه اش مقداری شاعر پیشه, نظریاتش به اندازهء کوهن جهانگیر نشد.
در ساحت علوم اجتماعی و تاریخ نیز ما شاهد نقش کلیدی و تاریخ ساز انقلابات در رشد و پیشرفت تمدن بشری بوده ایم, تا حدی که میتوانیم به درستی ادعا کنیم که جامعه بشریِ قرن بیست و یکم هر گونه آزادی اجتماعی و هر گونه حق و حقوق مدنی, سیاسی, اجتماعی,…دارد همه را از صدقهء سر انقلابات مدرن دارد. از انقلاب ۱۷۷۶آمریکا, انقلاب کبیر فرانسه ۱۷۸۹, انقلابات بورژوازی ۱۸۴۸, انقلاب مکزیک ۱۹۰۹-۱۹۱۶, انقلاب مشروطیت ایران, انقلابهای روسیه ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷, انقلاب چین ۱۹۴۹, انقلاب کوبا ۱۹۵۹,…
ضد انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ در ایران یکی از استثنا های نادر تاریخی است که خود بحث مفصلی می طلبد. رجوع شود به آثار نویسندهء همین مقال در مورد “خلصت دو بنی انقلاب ۱۳۵۷”.
از آنجایی که تغییرات اجتماعی هم به صورت تدریجی (اصلاحات) و هم به صورت جهشی (انقلاب) انجام می گیرد, وظیفهء نیروهای پیشرو و سوسیالیست در جامعه بهره بردن از هر دو نوع تغییر و استفادهء هر چه بیشتر از اصلاحات برای پیش بردن امر انقلاب است. رجوع شود به کتاب روزا لوگزامبورگ “اصلاح و انقلاب”.
در تاریخ معاصر ایران سه دیدگاه اصلی راجع به ساختارهای سیاسی, اقتصادی و فرهنگی:
ناسیونالیزم,
اسلام سیاسی و
مدرنیزم
است. هر کدام از این سه دیدگاه رگه های متفاوتی از محافظه کاری, اصلاح طلبی و رادیکالیزم را نیز در بر دارند.
در قرن بیست و یکم پروژه های ناسیونالسیتی و اسلام سیاسی در ایران شکست خورده, بی اعتبار و فاقد مشروعیت می باشند.
پروزهء مدرنیزم اکنون تنها راه پیشرفت برای جامعه ایرانی میباشد.
در جا زدن و تکرار همان مطالبات انقلاب مشروطیت, تقریبا ۱۰۰ سال پس از آن, یکی از بارزترین نشانه های عقب ماندگی ملی در ایران است و دلیلی بزرگ و عظیم مبنی بر ورشکستگی سیاسی ناسیونالیزم و اسلام سیاسی در ایران معاصر.
با احترام
هوشنگ / ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹
دوست عزیز رهزو آن نیست گهی تند و گهی خسته
رود، رهرو آن است که آهسته وپیشرفته رود.اسلام
به ذات خود ندارد عیبی هر چه عیب هست از مسلمانی مایت
سرسری به این دو بیت شعر نگاه کنیم نمی توانیم
آموزه وپیام مهم آنها را دریابیم.بیت اول تندروی وکندروی
را رد می کند وبر اعتدال و پیوستگی تاکید.خوب حالا
بیاییم به تاریخ و واقعیت های جاری نگاه کنیم البته
بدون حب و بغض.بله انقلاب های زیادی رخ دادند
آیا همه موفق بودند،آیا آنچه را که روی کاغذ زیبا
ترسیم می کردند در عمل نیز دیدیم.ظاهرا یه چپ گرای
شیفته مفهوم انقلاب نمی تواند کتاب ارزشمند
تاملاتی در باب انقلاب فرانسه برکه را بخواند.زیرا
از ابتدا با اصول مقدس یا شبه مقدس اش نمی سازد
انقلاب روسیه اگه کامیاب بود الان طبق پیش بینی های
پیامبر کمونیسم می بایستی یک جامعه بی طبقه یعنی
یک آرمانشهر مارکسی یا حداقل یه جامعه ای
نزدیک یا شبیه به آن در روسیه می دیدیم. کو؟
برگردیم به انقلاب مشروطه خودمان به هیچ وجه
با تعریف مارکسیستی انقلاب مطابق نیست. از طرفی
دیگه اگه ای انقلاب موفق بود الان ما در این نقطه نبودیم
خود کوهن با بسط نظریه اش به حوزه علوم اجتماعی هشدار میدهد
نظریه کوهن یک نظریه در فلسفه علم است و قابل نقد مثل هر نظریه دیگه
در ضمن از انقلاب علمی دفاع نمی کند،روند تحولات
علمی را که در تاریخ علم روی داده را بیان می کنه و
از رقابت پارادایم ها و نحوه ظهور یک پارادایم جدید و
جاافتادن اون میگه که البته جهشی هم نیست. حال بر می گردم
به توجیهی که در بیت دوم شعر آغازین به کار رفته است
آیا این توجیه را مومنان به مارکسیم و تمام مکاتبی که
خود را کامل میدانند وبر این اساس عیب کسان می نگرند واحسان
خویش، صادق نیست.اگه پیش فرض من این باشه
که فلان مکتب کامل هست،آیا می توانم خطایی را تعریف
کنم و در این صورت مکتب جزمی من همیشه بی گناه
خواهد بود.دوست من آنتی تز هم از جنس تز هست
ضد انقلاب ۵۷ به زعم شما نیز انقلاب رده بتدی شده است
چون این رویداد بر خلاف تمایل و پیشگویی های مارکسیستس
شما بوده حق دارید نام انقلاب را از آن دریغ کنید
راه دوم و معقولی هم هست بیایید در تعریف مارکسیستی
انقلاب ژرف بیاندیشید تا امکان انقلاب راست گرایانه
و حتی ارتجاعی یعنی انقلاب در جهت یه گذشته طلایی
به زعم معتقدان به آن. البته در مارکسیم هم این
گذشته طلایی هست وآن کمونیسم اولیه هست که
نمی دانم چرا آن آرمانشهر پایدار نبود، همانطور که شاید
نمیدانیم چرا آرمانشهر کوچک اون دوام نداشت
آیا لازم نیست کمی از نظریه جزمی خود بیرون بیاییم و واقعیت ها
رو تا اندازه ای به دور از حب و بغض و جزمیت بنگریم.
این زمانی میسر هست که از پیشفرض کامل بودن
مکتب و نظریه خود صرف نظر کنیم. کاری که در علم میشود
علم همیشه باز و ناکامل هست وبه آن افتخار میکند.
جواد ه ب / ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹
یادداشت نویس قبلی گفته اند در تاریخ معاصر ایران سه دیدگاه درباره ساختارهای سیاسی
فزهنگی ایران وجود داشته که از ناسونالیزم، اسلام سیاسی و مدرنیزم نام می برند و ظاهرا
اسلام سیاسی و ناسیونالیزم را ذیل سنت و دیدگاه نام برده نشده انترناسیونالیزم مارکسیستی
را برابر با مدرنیزم می دونند. اول اینکه مارکسیسم بخشی از مدرنیزم است و مدرنیزم دو سه قرت
قبل از آن آغاز شده. از طرفی ناسیونالیزم افراطی و رادیکالیسم اسلامی و حتی بسیاری از
دیدگاههای رادیکال بخشی از مدرنیزم اند و در سنت سابقه ندارند. بنابراین در برابر مدرنیزم
سنت قرار دارد و نه ناسیونالیزم و اسلام سیاسی. گرچه اسلام سیاسی ماهیت سنتی دارد
ولی اصول گرایی اسلامی و نهضت های مشابه مدرن هستندگرچه مخالف مدرنیته.از لیبرالیسم
نام نبرده اند ، شاید آن رو ذیل مدرنیزم می دانند.
مدرنیزم مکتب پیچیده ای هست و نمیشه هم راحت راجع بهش حرف زد و هم مدعی دقت شد
سنت را نمیشه یک دفعه و بطور انقلابی برداشت و مدرنیزم
را جایگزین آن کرد. تحول فکری در یک فرد تحصیل کرده سالها طول میکشد
ودردناک و گهگاه همراه با سر درگمی است،در مورد جامعه تحول مثبت پیچیده تر است
باید مواظب بود از چاله به چاه نیافتاد. به گواهی تاریخ استبداد تحت انقلاب سیاسی پایاست.
جواد / ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹
با تشکر از جناب نیکفر ، امید است که اینگونه کتاب ها و مقالات از طرف اندیشمندان : دوستدار ، طباطبایی ، سروش و خود شما هر چه بیشتر و پر محتوا تر نوشته و ادامه داشته باشد، تا از این رهگذر تحولی در ذهنیت ، زبان و تفکر ایرانی شکل بگیرد.
بردیا / ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹
تکرار تبلیغات سایبر بسیج علیه انقلاب (و “انقلاب” خواندن ضد-انقلاب اسلامی) یک چیز است و بحث علمی در دربارهء گسست های معرفت شناختانه ( Epistemological Breaks) در علوم تجربی و علوم اجتماعی چیز دیگر.
مدرنیسم به خودی خود, چه در جهان و چه در ایران, خود یک سنت جا افتاده است.
سنت مدرنیزم در ایران اکنون بیش از یک قرن سابقه دارد.
متاسفانه اکنون فرصتی برای بیان مفصل نکات بالا نیست (کار منتظر است و مزاحم برای یکی دو روز آینده).
توضیح مشروح و گستردهء نکات بالا به آیندهء نزدیک موکول می شود.
در جامعهء ایران استبداد سیاسی تحت حاکمیت فاشیستی مذهبی ج.ا. ۴۱ سال است که ادامه دارد.
تمامی اقدامات برای اصلاح ج.ا. آگاهانه توسط خود حاکمیت به شکست انجامیده است.
برخلاف تبلیغات سایبر بسیج و حاکمیت علیه انقلاب و همه گونه تبلیغات علیه هر گونه شوریدن و قیام علیه نظام ج.ا., هم تاریخ, هم عمل و کنشگری اجتماعی و هم نظریات و تئوری های علمی و اجتماعی به ما نشان می دهند که در ایران کنونی فقط یک انقلاب سیاسی, و سرنگونی انقلابی ج.ا. تنها بدیل ممکن و موجود در مقابل ملت ایران است.
توضیحات بیشتر در این موارد در آیندهء نزدیک.
هوشنگ / ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹