داود فیرحی، پژوهشگر اندیشه و علوم سیاسی و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران که به دلیل ابتلا به بیماری کرونا در بخش آیسییو بیمارستان لاله بستری شده بود، بیست و یکم آبان ماه، در پنجاه و شش سالگی درگذشت. فوت او نابهنگام بود و خبرش بسیاری علاقمندان حوزه اندیشه سیاسی در ایران را سوگوار کرد.

مفهوم قانون در ایران معاصر (تحولات پیشامشروطه) (۱۳۹۹)، فقه و حکمرانی حزبی (۱۳۹۶)، آستانهٔ تجدّد؛ در شرح تنبیه الامه و تنزیه المله (۱۳۹۴)، فقه و سیاست در ایران معاصر (دوجلد،۱۳۹۳)؛ دین و دولت در عصر مدرن (دوجلد، ۱۳۸۹و۱۳۹۰) و تاریخ تحول دولت در اسلام (چاپ هفتم ۱۳۹۵) عناوین برخی از مهمترین کتابهای تالیفی او هستند. چنانکه از عناوین این آثار پیداست تامل در رابطه اسلام و سیاست از مهمترین دغدغههای فکری فیرحی بود.
خود او میگفت برجسته سازی وجوه دموکراتیک نص اسلامی از مهمترین دغدغههای او در آثار متاخرش است، خصوصا در کتابهای مفهوم قانون، فقه و سیاست و حکمرانی حزبی: «در این کتابها کوشش میکنم تا وجوه دموکراتیکی که هم در دانش ما و هم بهخصوص در نصوص دینی ماست را برجسته کنم. من … با مطالعات شخصی و با همکاری دوستان طلبه و دانشجو متوجه شدم که اصلا تجدد در اروپا و بهخصوص در انگلستان– که میگویند مادر نظام سیاسی جدید است- اتفاقا از جان لاک و از «تجدد در تفسیرهای دینی» شروع شده است.» («ایرانشهری مرده است»، ۲۸ آبان ۱۳۹۷، فرهیحتگان) او میکوشید با برجسته سازی بخش های دموکراتیک ادبیات شیعی گذار به دموکراسی را در ایران به نوبه خود آسان کند.
نقد فیرحی بر روشنفکران دینی؛ تاکید بر فقه در برابر کلام و فلسفه
سویههای انتقادی در اندیشه فیرحی برجسته است. فیرحی در یک سخنرانی مجازی در اردیبهشت ۹۹ در انجمن اندیشه و قلم در داخل ایران گفت روشنفکری دینی نقد دو سویه سنت و تجدد است و در حقیقت نه شیفتگی به سنت را میپذیرد و نه شیفتگی به تجدد را. روشنفکری دینی برای او تلاشی برای پلسازی بین سنت و تجدد و دین و دنیای معاصر بود که از دوره قاجار در ایران شروع شد. روشنفکری دینی رادیکالیزم مذهبی را تعدیل میکرد و هم میتوانست جلوی سکولاریزمِ ستیزنده را که بنا بر دلائل مختلف در سالهای اخیر در حال گسترش بود تاحدی بگیرد.
او در عین حال منتقد روشنفکری دینی هم بود. می گفت روشنفکری دینی معاصر، که عبدالکریم سروش و محمد مجتهد شبستری از مصادیق بارز آن هستند، آن تاکیدی را که بر روی «کلام و فلسفه» دارند، بر فقه ندارند و این خطرناک است. معتقد بود زندگی عملی مسلمانان را فقه اداره میکند، اما روشنفکران ایرانی به شدت روی کلام و الهیات نظری تأکید میکنند؛ «مانند اینکه شما یک چرخ دوچرخه را بزرگ کنید و یک چرخ را نیز ترمیم نکنید و یا اینکه بگذارید همچنان قدیمی بماند که مشکلساز خواهد شد و یک نوع عدم توازنی در دینداری جدید ایجاد میکند.» (گزارش خبرگزاری قرآن از نشست فوق)
فیرحی که یک دانشگاهی حوزوی بود، معتقد بود بر خلاف نقدها «دستگاه فقه» میتواند بطور جدی حقوق عرفی را بازسازی و از آن حمایت کند و عرفگرایی را وارد دستگاه حکمرانی مسلمانان کند. او معتقد بود فقه میتواند بنیادی برای حقوق مدرن باشد. در یک موضعگیری که ممکن است اغراق آمیز هم به نظر بیابد می گفت عمدهترین دانش عملی در سنت ایرانی-اسلامی فقه است؛ اگر شما هزار استدلال در کلام و فلسفه کنید، اما نتوانید آنها را در قالب فقه و از آنجا در قالب قوانین و نظام بوروکراسی و کشورداری عملی بریزید؛ سخنتان تاثیر زیادی نخواهد داشت. تجربه نوشتن قانون در ایران در دوران مشروطه هم نشان میداد که اگر قرار باشد قوانین کشورهای غربی در ایران اجرایی شود، لازم است از فیلتر «دستگاه فقه» بگذرند.
فیرحی منتقد دوگانهسازی عبدالکریم سروش، میان فقه و اخلاق بود، و میگفت مساوی دانستن فقه با تکلیفمداری و اخلاق با حقمداری نادرست است:
«روشنفکری دینی ما، دوگانه دیگری هم ساخته که فقه را مساوی با تکلیف و اخلاق را مساوی با حق میداند و این از عجایب تاریخ روشنفکری دینی است.» او معتقد بود «دستگاه فقهی ما پر از حقوق است و اساسا ابتدای فقه، از حق شروع میشود و تکالیف، گاردریلهای جاده حقوق هستند.» فیرحی میگفت وقتی شما «فقه را با شمشیر اخلاق میزنید»، آن قسمت به تعبیر او «مولد فقه» را که میتواند پایههایی برای قواعد مدنی فراهم کند شل میکنید. تاکید داشت با اخلاق به تنهایی نمیتوان جامعه را اداره کرد «چون اخلاق ضمانت اجرایی ندارد»؛ تکلیفمداری در اخلاق هم، مانند فقه، به شدت رایج است، و حتی مدرنترین متفکران مانند کانت نیز از تکالیف اخلاقی سخن میگویند، امری که ظاهرا سروش در نظر او بدان توجه کافی نمیکند. (گزارش شفقنا از نشست مجازی ۲۰ اردیبهشت)
فیرحی می گفت نه تنها روشنفکران دینی که حتی روشنفکران سکولار نیز وظیفه دارند در راه اصلاح دستگاه فقهی به جای طرد آن گام بردارند، چراکه فقه طردشدنی نیست؛ «افرادی مثل علیاکبر داور، فروغی، مصطفی عدل و تقیزاده، در دوره مشروطه [و نیز دوران رضاشاه]، بیشترین توجهشان به ادبیات فقهی بود تا بتوانند وضع جدید را پشتیبانی کنند.» (همان).
نقد فیرحی بر اندیشه ایرانشهری و ناسیونالیسم
نقدهای فیرحی بر پروژه ایرانشهری استادش سید جواد طباطبایی هم قابل تامل است. او برغم احترام فراوانی که برای طباطبایی به عنوان استاد پیشین اندیشه سیاسی خود در دانشگاه تهران قائل بود، منتقد پروژه فلسفی ایرانشهری او بود. مناظره قلمی او و طباطبایی در سالهای اخیر شایسته تامل جدی است.
در نشست «در کجا ایستادهایم؟» که در آبان ۱۳۹۷برای پاسداشت «آوردهها و بایستههای دکتر داود فیرحی در دانش سیاست»، و با مشارکت انجمن علوم سیاسی ایران برگزار شد، فیرحی در پاسخ به پرسشی درباره نسبت اندیشه سیاسی خواجه نظام الملک طوسی و اندیشه سیاسی ایرانشهری گفت:
«احساس میکنم که برداشت استادمان آقای دکتر طباطبایی به خطا نزدیکتر است تا برداشت من…خواجه را نمیتوان از فقه تسنن جدا کرد….این خواجهای که در ایرانشهری درست کردهایم، تخیل ایرانی است و اصلا چنین خواجهای وجود ندارد و ما داریم او را خلق میکنیم!» (گزارش نشست در سایت مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی)
جواد طباطبایی پیشتر در کتاب خواجه نظام الملک؛ گفتار در تداوم فرهنگی ایران (۱۳۷۵)کوشیده بود نشان دهد که خواجه نظام الملک طوسی، وزیر معروف دربار سلجوقی در قرن پنجم هجری، تداوم بخش اندیشه سیاسی ایرانشهری دوره ساسانی در سده های میانه اسلامی است.
فیرحی می گفت: «سلطنت ایرانشهری قبل از قاجار مرده است.» او از ناصرالدینشاه قاجار مثال زد که میگفته من فراشباشی شریعتم، یعنی مشروعیتش را در شریعت جستوجو میکرد، نه در خود نهاد سلطنت: «خیلی وقت است که سلطنت در ایران مرده است، نهتنها نهادش مرده است بلکه مدتهاست فکرش هم رفته است.»
سخنان فیرحی بر مدافعان اندیشه ایرانشهری و همدلان با نهاد سلطنت در ایران خوش نیامد، طوری که او با فاصله کمی مجبور به نوشتن یادداشتی در دفاع از خود شد. نوشت منتقدانش میان ایران و ایرانشهر خلط میکنند: «همین جا که ایستاده ایم، ایران است نه ایرانشهر. ایران، سرزمین اینجا و اکنون ماست؛ سرزمین مرکب از قومیت ها، نژادها، گویشها، زبان ها، مذاهب و ادیان؛ با همه تاریخ و فرهنگ ؛ سرگذشت تلخ و شیرین آن. ایرانشهر، اما، یک روایت است؛ روایتی در کنار دیگر روایت ها، از ایران اینجا و اکنون ما. روایتی که امکان های فراوان دارد؛ می تواند همراه دیگر روایت ها در تجدد ایران مشارکت نماید؛ اگر از مدار تأملات فلسفی خارج نشود و بر زورق احساس ننشیند.»
فیرحی ولی تاکید میکرد که مفهوم ایرانشهر استعداد آن را دارد که «بر مرکب ایدئولوژی سوار شود، سر از ناسیونالیسم باستانی، احیاء گرا و رادیکال درآورد و تقابل ها و دوگانه های جدیدی، بویژه بین دیانت و ملیت بزاید.» («ایرانشهری مستعد ناسیونالیسم باستانی، احیاگرا و رادیکال است»، آذر ۱۳۹۷، خبرگزاری مهر) مدافعان اندیشه ایرانشهری آنرا در تقابل با مفهوم خلافت تعریف میکردند، ولی فیرحی کوشش برای احیاگری ایرانشهری را همسنگ تلاش برای احیای خلافت میدانست که «مخاطره انگیز» است؛ «گسل ساز» است و موجب زخم بر پیکر وحدت ملی ایران، بجای آنکه مرهمی بر «بحران ایران» باشد.
این مواضع بهانه ای شد برای پاسخ طباطبایی به فیرحی در فصلی از کتاب ملاحظاتی درباره دانشگاه (مینوی خرد، ۱۳۹۸)شد که عنوانش هست: «دانشگاه بومی و دانشگاه ایرانشهر».
ملیگرایی مدنی در برابر ملیگرایی تباری
در سخنرانی با عنوان«تشیع و مسئله ایران»، ایراد شده به تاریخ بهمن ۱۳۹۷—بخشی از سلسله نشستهای تمدن ایرانشهری که به ابتکار عباس آخوندی، وزیر سابق راه و شهرسازی و از نزدیکان جواد طباطبایی برگزار میشد—فیرحی توضیح میدهد که حول و حوش دوره مشروطه و بعدتر، دو نوع ناسیونالیسم در ایران، و بسیاری کشورهای جهان ظهور یافت؛ یکی «ناسیونالیسم تبارگرا و قومی» و دیگری «ناسیونالیسم مبتنیبر قرارداد». ناسیونالیسم یا ملیگرایی تبارگرا چهار ویژگی داشت: اولا جوهرگرایی، یعنی دنبال خلوص قومی بودن (حالا این قوم ایرانی، فرانسوی و یاآلمانی باشد فرقی نمیکند.) دوم رمانتیسیسم، یعنی تعلق به یک سری احساسات مهم و تاثیرگذار. ثالثا باستانگرایی، یعنی به سنن، بناهای تاریخی، میراث یا به نهادهایی قدیم مثل نهاد سلطنت تکیه کردن. و رابعا نژادپرستی، یعنی تاکید بر یک نوع برجستهسازی نژاد خود و نفی دیگری.
ناسیونالیسم مدنی یا قراردادی در نقطه مقابل مبتنیبر قانون اساسی است. گروهی دورهم جمع میشوند و بعد علقه و منافع پیدا می کنند. مثل بازیهای فوتبال که وقتی اعضای یک تیمی چند سال با هم هستند، یک نوع انسجامی پیدا میکنند. یک تصمیمگیری عقلایی و یک نوع دموکراسی هم در ناسیونالیسم مدنی وجود دارد. فیرحی مینویسد متاسفانه در جامعه ایران با اینکه نظریه ملیگرایی در ابتدا به اقتفای قانوناساسی مشروطه شکل گرفت و پتانسیل بدل شدن به ناسیونالیسم مدنی را داشت، به سمت تبارگرایی حرکت کرد و خشونتهای خاص خودش را هم ظاهر کرد. فیرحی می نویسد گفتمان رایج ناسیونالیسم در ایران تبارگراست، حتی در مورد ملیمذهبیها: «جالب این است مذهبیها هم زمانی که به ناسیونالیسم فکر کردند، این را به صورت پیشفرض درنظر گرفتند که ناسیونالیسم مساوی با تبارگرایی است. یعنی به امکان بدیل آن یعنی ناسیونالیسم دموکراتیک فکر نکردهاند. در این تبارگرایی ایرانی یک باستانگرایی، پان اسلامیسم، رمانتیسیسم و احیاگری (یعنی زندهکردن سنن باستان در امروز) حضور دارد.» («تشیع و مسئله ایران»)
فیرحی میگفت ناسیونالیسم تبارگرا هم در سیاست خارجی و هم در سیاست داخلی خصمهای خود را ایجاد میکند و تبارگراییهای بدیل را تقویت میکند. به بیان دقیقتر پان ایرانیسم در ایران، پان عربیسم و پان ترکیسم و پان کردیسم را در منطقه تقویت می کند. فیرحی که خودش از مناطق ترک نشین آذربایجان ایران، و از شهر زنجان بود، می گفت: «در سیاست داخلی وقتی شما پان ایرانیسم را طرح میکنید نمیتوانید از جنبش الاهوازیه پرهیز کنید و نمیتوانید در مناطقی که من شاهد آنم مثل زنجان و بخشهای دیگر، از پان ترکیسم فرار کنید… ناسیونالیسم باستانگرای ایرانی، ضد دولت مدرن ملی دموکراتیک است و به دلایلی نمیتواند به این سمت حرکت کند.»
بجای نتیجهگیری
مروری جامع بر میراث فکری پربار داود فیرحی در این مجال کوتاه ممکن نیست. این دانشور علوم سیاسی در دوران اوج پختگی و قدرت تولید فکری خود دیده از جهان فروبست. به تعبیر عبدالکریم سروش، در پیامی که به مناسبت فوت او در کانالی تلگرامی منتشر شده، «اگر چشم روزگار بر او حسد نمیبرد و پای وجودش در گل عدم فرو نمیرفت بسا که سیر و سلوک سیاست اندیشیهایش مائده معرفت ما را رنگینتر میکرد.» با اینحال همان دهها کتاب و مقاله و مصاحبههایی که از فیرحی برای ما به میراث مانده، ابزارهایی جالب توجه برای تامل در وضعیت و آینده سیاسی ایران بهما بدست میدهند. او خیلی زود از میان ما رفت. باز به تعبیر عبدالکریم سروش، «اینک جز دنبال کردن راه او و بهره بردن از میراث او و گل چیدن از گلستان افکار او و غرس نهالهای نو در میان گلزار او چه میتوانیم کرد؟» به نظر هیچ.

ایشان تمام دانش خود را بکار برد که ولایت فقیه و حکومت اسلامی را موجه جلوه دهد . و دستگاه پوسیده ی فقه را که کاربستش در جمهوری اسلامی پیایندهای هراسناک و تبعیض امیز داشت و دارد نجات دهد همان گونه که شبستری به او گفت این دستگاه حقوقی نه با دوران مدرن سازگار است و نه سازگار کردنی . فیرحی در همه ی زمینه ها مدرنیسم را می پذیرد جز در زمینه ی جکمرانی و جقوق . تعریف او از دو گونه ناسیونالیسم نشان از کم مایگی فکری و نافهمی این مفهوم هاست. ان چه در باره ی لاک گفته است یک سره نادرست و معیوب است
باران آذر مینا / 14 November 2020
با سلام به میثم بادامچی و تحسین نوشتۀ خوبش می خواهم نکاتی را بر آن بیفزایم.
نخست [معکوس سپهری] بگویم که: نه! اندیشه علفی نیست که در آخور ما کردند! آنگاه بگویم؛
من بر این گمانم که توماس هابز در کتاب “لویاتان” از آرای نظری دکارت به خوبی با خبر است. ازیراست که در همخوانی با او می نبیسد: «به نظرم نخستین علتی که سبب نتایج پوچ و بی معنی می شود نداشتن روش است. اگر چنانچه آدمیان دارای روش و اصول درست و مشترک باشند نحوه استدلالشان همسان و همگون و قابل فهم از برای همه می شود و یاوه گویی شان هم کم می شود. هم به این خاطر است که در عرصه هندسه هیچ ابلهی نیست که اصرار بر درستی قضیه ای کند که دیگران خطایش را آشکار کرده اند.» (ص۱۰۱)
و من همچنین بر این گمانم که اسپینوزا در کتاب “اتیک” خود از آراء دکارت و از آراء توماس هابز به خوبی با خبر است و ازیراست که مفاد عبارات آغازین و محوری اش در کتاب “اتیک”اش از اوست. هابز در این باره می نویسد: «هر کلمه [یا هر نام و یا نشان] در بردارنده تصویر و تصوری ذهنی است. وقتی می گوییم کسی چیزی را فهمید به این معنی است که او تصور یا تصویری را که کلمه دربردارندۀ آن است دریافت. به عبارتی موضوع فهم ما آدمیان آن تصور و تصویری است که کلمه [یا نام و یا نشان] در ذهن ما آدمیان ایجاد می کند. هم حرف و هم فهم به انسان مربوط است. حرفی که فهمیدنی نیست کاذب است. آن ها که مدعی فهم آن اند در واقع آن را از بر کرده اند و بلدند که تکرار کنند.» (ص ۹۶)
ادامه در ۲
داود بهرنگ / 14 November 2020
(۲)
بر این اساس مایلم بگویم که فهم هیچ متن پیوسته با عصر روشنگری بی خوب خواندن و بی خوب فهمیدن دکارت، هابز و اسپینوزا امکان ندارد. و من چون هیچ اثری از فهم مبانی روشنگری در گفتار آقای فیوحی نمی بینم گفتار و نوشتار ایشان را نمونۀ خوب حرّافی می دانم. برای مثال ایشان در حل نظری مشکلات حوزه ـ در کار مداخله ای که این بامبول در جامعه ایران دارد ـ زیاد کوشیده اند. من همه را حرّافی می دانم. چیزی به اسم “فقه اسلامی” ارتباط به دین اسلام ندارد و بایست درِ آن را بست و گِل گرفت. آن که اقدام به گفتن و نوشتن در این باره می کند دچار “پَسی و پیشی” است و [در این باره در کودکی شستشوی مغزی در معنای طبیعی و خود به خود شده است و ازیراست که] درک درستی از “مبانی نظری علم اندیشی” ندارد.
هابز در این باره می نبیسد: بایست متوجه بود که نخستین ادراکات ما آدمیان ـ که گاه پیکرۀ کانونی فهم ما ـ از عالم و آدم ـ را تشکیل می دهد “پسین و پیشین” است. می نبیسد: «گفتنی است که کودک پیش از آن که قوه تعقلش بکار افتد کلمات را یاد می گیرد و به کار می برد. عقل و استدلال اینجا امر پسینی است. این وضعیت بسیار شبیه به زندگی مردم عادی است که چندان عُقلایی نیست … اما [به هزار دلیل] بهتر از زندگی علما و فقهایی است که مبانی نظری شان نادرست است. (ص ۱۹۲)
و به یاد بیاوریم که کتاب “گفتار در روش” دکارت در این باره است. وی کتابش را با پرداختن به موضوع “پیش اندیشیدگی” یا “پیش داوری مبنی بر پیش باوری ذهنی ما آدمیان” آغاز می کند؛ که ما ایرانیان آن را سر دستی به “پیشداوری” ترجمه کرده ایم و هیچ چیزی هم از آن نفهمیده ایم.
ادامه در ۳
داود بهرنگ / 14 November 2020
(۳)
حرف بسیار متین و متواضعانۀ دکارت در این باره این است که بیایید هر یک از ما به سهم خود کلماتی را که در نبشتار و در گفتارمان به کار می بریم آنالایز کنیم. و در ادامۀ این معناست که می نبیسد: بیایید هر یک از ما به سهم خود خانۀ ذهنمان را ـ که بدبختانه انباشته از پیش اندیشیدگی است و مبنی بر مفاهیم پیشین است ـ ویران کنیم و آنگاه آن را ـ سنجیده و روشمند ـ از نو بسازیم.
کلمات کلیدی گفتار و نوشتار دکارت و هابز و اسپینوزا عبارت از زبان، تصویر و تصور و فکر و فهم است. این گفتار تا بعد از راسل و ویتگنشتاین هم ادامه دارد. گزارۀ «انسان حیوان ناطق است» که از ارسطوست پیش زمینۀ این گفتار است. من نخست با افزودن نکته ای به این گزاره می گویم که: [آری «انسان موجود ناطق است» حتی اگر لال باشد.] و آنگاه دو نکتۀ زیر را در معنای آنالایزین [و یعنی تجزیه و تحلیل و باز اندیشی شده] در میان می نهم:
۱/
ما ایرانی ها بایست توجه داشته باشیم که در مرحلۀ “انباشت اندیشه” یعنی مرحله ای که در بارۀ عالم و آدم می خوانیم و مطالعه و بررسی می کنیم ـ به ویژه در مواردی که متون ترجمه شده می خوانیم ـ خود را “این همان” با شهروندان دیگر ملل نینگاریم. برای مثال؛
یک فرانسوی ـ که مقیم فلان شهر فرانسه است ـ هنگامی که خود را شهری می اِدراکد؛ وی شهری است. چون شهرش دست کم ۷۰۰ سال سابقۀ تاریخی دارد و این فرد هفت جدش در آن شهر به دنیا آمده اند و هم همان جا زیسته اند.
ادامه در ۴
داود بهرنگ / 14 November 2020
(۴)
یک آلمانی ـ که مقیم فلان شهر آلمان است ـ هنگامی که خود را شهری می اِدراکد؛ وی شهری است. چون شهرش دست کم ۷۰۰ سال سابقۀ تاریخی دارد و خودش و هفت جدش در آن شهر به دنیا آمده اند و هم در آن شهر زیسته اند.
یک نروژی، یک هلندی، یک اتریشی و یک بلژیکی نیز همینطور. یک روسی و ژاپنی نیز همین وضعیت ادراکی را از خود دارند. این و آن که ترجمۀ کتاب هایشان را می خوانیم اغلب چنین اند. این را ما ایرانی ها نداریم. برای مثال “ما تهرانی ها” دو سه نسل که به عقب برمی گردیم می رسیم به پشت کوه قاف در فلان ده کوره.
۲/
آلمانی و انگلیسی و فرانسوی و نروژی و هلندی و فلان و بهمانی که ناسیونالیست اند ناسیونالیزمشان رابطه با وضعیت ادراکی شان دارد. این ها هنگامی که خود را آلمانی می إدراکند [ناخودآگاه] به این معنی است که خود را و هفت جدشان را فرانسوی نمی إدراکند. همینطور هنگامی که خود را فرانسوی می إدراکند [ناخودآگاه] به این معنی است که خود را و هفت جدشان را آلمانی نمی إدراکند. می خواهم بگویم که؛
الف) ناسیونالیزم رابطه با “وضعیت ادراکی” ما آدمیان نیز دارد. خاستگاه ناسیونالیزم در دیگر کشورها دارای جنبۀ ادراکی است و ناسیونالیزم پاره ای از ادراک وجودی مردمان در معنای ناخود آگاه است. این را ما ایرانی ها نداریم.
ادامه در ۵
داود بهرنگ / 14 November 2020
(۵)
ب) یک آلمانی وقتی می گوید من انگلیسی نیستم سخن از دو ملیت تاریخی به میان است. یکی “من” و یکی “دیگری” که جور دیگری است و در صدها سال گذشته هم جور دیگری بوده است. ما ایرانی ها وقتی می گوییم من خیلی زیاد ایرانی ام معنی دومش این است که من ترک و عرب و افغانی و غیره نیستم؛ که درست نیست و معکوسش درست است. عراق و افغانستان و پاکستان و کشورهای حوزۀ خلیج فارس سابقۀ تاریخی شان کمی بیشتر از سن بابا بزرگ ما و گاه سابقۀ تاریخی شان همچون پاکستان کمتر از سن پدر ماست.
بایست توجه داشته باشیم که هم “تهرانی بازی” و هم “ناسیونالیزم ایرانی” یک نوع دون کیشوت بازی است. خود را رستم [در معنای باستان] و دیگران را افراسیاب [در معنای باستان] انگاشتن است. شهریگری و ناسیونالیزم غربی ـ در دیروز تاریخ خود ـ در معنای در بسته در مدار بستۀ خود شکل گرفته است. شهریگری و ناسیوناسیونالیزم ما ایرانیان به دلایل تاریخی و فرهنگی نمی تواند و نباید بسته و در بسته در مداری باشد که درهایش به روی دیگران و همین طور همسایگان ترک و عرب و افغانی و پاکستانی ما بسته است. ما بایست بکوشیم تا همه با هم عاقل شویم.
با احترام ـ داود بهرنگ
ادامه در ۶
داود بهرنگ / 14 November 2020
(۶)
منابع:
من گفتار هابز را از ترجمۀ مفهومی خودم آورده ام. اعداد داخل پرانتز اما شماره صفحه در ارجاع من به ترجمۀ “لویاتان” به فارسی است. مترجم: حسین بشیریه. نشر نی ـ تهران ۱۳۸۰
ارجاعات من به گفتار دکارت بخش ۲ کتاب او در ترجمۀ محمد علی فروغی است. بیشترش را این جا [با ترجمۀ مفهومی خودم] می آورم: دکارت در بخش ۲ کتاب گفتار در روش” می نویسد:
«آنگاه مرا فرصتی دست داد که بنشینم و وضعی را که دارم بازبینی کنم. به این نتیجه رسیدم که بایست خانۀ فکرم را ویران کنم و آن را از نو بسازم. به فکرم رسید این خانۀ من نیست. «ساختۀ دست اساتید معمار است.» (ص ۱۸۸) به فکرم رسید که «من ـ اگر بناست خانۀ فکرم را زیبندۀ خود کنم ـ بایست آن را خودم بسازم.» به فکرم رسید «خانه ای که اکنون دارم به منظور دیگری ساخته شده و آن را اساتید معمار در طی زمان تعمیر کرده اند.» به فکرم رسید آبادی منظم [و منسجمی] که یک مهندس آن را ـ چنان که خواسته ـ ساخته هر آن زیبنده تر از شهر فرسوده ای است که نخست دهکوره بوده و سپس به مرور تبدیل به یک شهر شده است. نمی گویم که هر خانه در چنین شهری چنان که باید آراسته نیست. حرف من این است که «چنین شهری در کلیت خود دارای کژی ها و ناهمخوانی هایی است که ناشی از نبود [سنجیدگی و] عقل در همه اجزای آن است.» این که بتوانیم منظور خود را با آراستن و پیراستن خانه ای که دیگران آن را به منظور دیگری ساخته اند تأمین کنیم ساده نیست.
همچنین به فکرم رسید جوامعی که به گاه بدویت آدمیان بنا نهاده شده اند و نشان از این دارند که قواعد و قوانین آن ها به مرور ـ و بنا به ضرورت ـ تغییر کرده اند و با زمان تطبیق داه شده اند هرگز برخوردار از سامانی نیست که جوامع نوبنیاد دارند و از اساس مبنی بر طرح پیشینی و قواعد عقلی [و منسجم و بسامان] ساخته شده اند. [من این ویژگی “منسجم و بسامان بودن” را تعیین کننده می دانم.]
ادامه در ۷
داود بهرنگ / 14 November 2020
(۷)
دکارت در ادامه می نویسد: من هر آینه دین خدایی را که منظور مشخص واحدی دارد به دین چندین و چند پیامبری که هر یک منظور خود را دارند ترجیح می دهم. پیشرفت جامعۀ اسپارت قدیم را مدیون این امر می دانم که قوانین آن در مجموع “منسجم و تک منظوره” بود. من نتیجۀ تحقیقات یک فرد خردمند را در بارۀ “پیشرفت امور” به علوم مندرج در کتاب هایی که دربردارندۀ آراء و عقاید این و آن اند ـ به ویژه اگر چنانچه همه عقلی و مستدل نباشند ـ ترجیح می دهم. به این نیز فکر کردم که آدمی در سن بزرگسالی آراء و عقایدی دارد که از کودکی فرا گرفته و آن ها را ـ بی سنجۀ عقل ـ نزد خود گرد آورده است.
دکارت آنگاه می نویسد: حرف من اینک این نیست که بیایید شهر فکر را به یکباره فرو بریزیم و به شکلی دیگر بنا کنیم. من اما حرفم این است که هر کس می تواند خامۀ فکر خود را از نو بسازد. برخی در برخی موارد ـ که خانه از پای بست ویران است ـ ناگزیرند که چنین کنند. (ص ۱۹۰) و این کاری است که من در مورد خودم کرده ام. همه افکارم را دور ریختم و از نو ـ به سنجۀ عقلم ـ سنجیدم و آنگاه از نو چیدم. (۱۹۱) من می دانم برخی چون “فضل خدا شامل حالشان است” نیاز به این کار ندارند. کسانی که داناتر از خودشاند هم نیاز به این کار ندارند. کسانی که هر آینه از سر فروتنی پیرو دیگرانند نیز نیاز به این کار ندارند. ( ص ۱۹۲)
پایان گفتار دکارتیوس
با احترام
داود بهرنگ
داود بهرنگ / 14 November 2020
این روحانیون و مد احان و طلاب از هر نظر منبر می روند. و منبر جائی ست که نزدیک به سقف مسجد است و مٌرًده و مستمعین با حقارت و توسری خوردگی آن پائین نشسته اند و محکوم به شنیدن سخنان و تقفه آخوند و آیت الله و مداحند. منبر یک سایه نحس و نحوست است بر سر شنوندگانش! منبر جائی ست که یک منبری بر رویش نشسته و سخنانش استتفتائی ایست. یعنی فتوائی ست. منبر جائی ست که از بالایش استعمار و رعب و وحشت و فتوا صادر می شود. اگر به نوشتار این آخوند حاج داود فیرحی توجه کنیم. نوعی نخوت تمام عیار و نوعی دیکتاتوری آخوندی به صورت بویناکی بیرون می زند. البته با زرنگی آخوندی خودش را دموکرات و منحصر به فرد هم جا می زند. اگر توجه کنیم هیچ کس را بر نمی تابد. حتا از یک نفر و حتا یک نحله ی به نیکی یاد نمی کند. حتا دوستان همپالکی خودش و حتا استادش سید جواد طباطبائی و حتا سروش و نواندیش و ایرانشهر و خلاصه حتا یک نحله ی فکری در تمامی این گلچینٍ سخنان این مرد وجود ندارد. اگر به ریزه کاری سخنان این او توجه شود، در حقیقت سخنگوی همین نظام ضد بشری و ضد ایرانیست: این حاج داوود فیرحی همانند لابی های این حکومت ضد ایرانی میگوید که راه حلی غیر از فقه و غیر از اسلام و غیر از تشیع برای ایران وجود ندارد و از این خانه به شدت سیاه شده توسط اسلام و تشیع گریزی نیست. او همانند حکومت اسلامی میگوید و این گفته اش را با تهدید همراهمی میکند که ایرانیت و ایرانشهر ی اگر بخواهد مطرح شود به پان ایرانیسم کشیده خواهد شد و آن گاه چند پان دیگر هم سر برخواهند اورد. من به عنوان آموزگار بازنشسته اعلام میکنم اصلا چنین چیزی نیست! مگر ایرانشهری و ایرانیت امروز زاده شده! حتا در زمان قدرتمندی و پایه گذاریش به عنوان بزرگترین امپراتوری و قدرت از اقوام مختلفش خواست تا قومیت و زبانشان را فراموش کنند؟؟! این البته یک پاسخ و پرسش!
دیگر اینکه شاید یک نکته مثبت در تاریخ ایران باشد که همزمان نکته ای منفی نیز هست. و آن اینکه در اثر تساهل هزاره ای ملت ایران و البته ایرانشهری در یک ساعتی پایتخت + نه تنها پایتخت امروز ایران، تهران، بلکه پایتختهای مختلفش در طول هزاره ها + آری در یک ساعتیش به زبانی سخن می گویند که حتما برای مثلا تهرانی ها قابل فهم نیست، در یک ساعتی آن طرفترش هم همین طور و شاید فردا با ترن های تند رو در نیم ساعتیش و بعد در یک ساعتیش زبان اهالی آنجا برای هر قومیت مفهوم نباشد… بنا بر این شاید از نطری این پدیده مثبت باشد ولی از بسیاری جهات منفی هم هست!
و اما نمونه های مهمی در جهان هست که در یک سان سازی زبان ملتها اتفاق افتاده و حادثه ی مهمی نیز روی نداده. مهمترین کشوری که زبانهای حتا مهم کشورش را ملغا کرد کشور فرانسه بود. وقتی جنرال دوگل از فردای به قدرت رسیدن از پس جنگ جهانی دوم تمامی زبانهای حتا مهم فرانسه مثل پتوا، نرماندیا، باسکیا، بروتانیا و… را ممنوع کرد و فرانسه را یکپارچه نمود. حالا این جناب آخوند با نوعی خود بزرگ بینی ما را ترسانده که اگر شما ایرانشهری را برگزینید من هم پان زنجانسیم را بر پا خواهم کرد و هر کس پان خودش را و… امیدوارم خواننده مرا به خاطر این واژه من درآوردی پان زنجانیسم ببخشد، اما مگر جز این می گوید که اگر فقه نباشد ایران پاره پاره خواهد شد. آخوندی با این سجایای فکری عبدالکریم سروش با جملات همیشه غلاظ و شدادش در او گل و گلستان و گلزار دیده و در عزای او نشسته که از حسادت چشم روزگار از این اعجوبه زمان چهره در نقاب عدم کشیده و… نمانده تا ما را مقلد خودش کند. و اما من البته بسیار از مرگ این حاج داوود فیرحی بسیار متاسف و متاثرم و مراتب تسلیت خودم را به همسر و فرزندان و پدر و مادر و دوستانش تقدیم میدارم.
اما من همچنان در سوگ پویا بختیاری و نوید افکاری و ندا آقا سلطان و هزاران انسان کشته شده و شکنجه شده و حمامهای خون مظلمان زیر نعلین آخوند و ملا و مداح و طلبه و حکومت اسلام و تشیع و فقه هستم . آری من از گوشه تهران زیر سایه های نکبت و نحوست.
میم میم قمی از تهران / 14 November 2020
درود!
زمانی بود که در این سایت محد ودیت تعداد حروف بود تا نظرات از حد برون نرود. که خب خوب نبود. حالا اما در باز است اما شاید خوب باشد که دست از خود ارضائی برداریم و مختصر و مفید بنویسم تا کسی را سودای خواندن پیدا شود. چرا که سیلاب نوشتن باید در مقاله ای و کتابی گنجانید و نه در نظر گاه که سرسام می آورد!
و امائی دیگر اینکه من با نظر میم میم قمی بسیار موافقم. و باید بگویم که که من شخصا به عنوان یک زن بسیار خوشحالم که این دین نانجیب حجاب از سر برداشت و بر سر منٍ زن کرد تا ترکیبات اهریمنیش را نه تنها ببینم که با تن لطیف و ظریفم حس کنم تا بدانم که این الله بدتر از شیطان و حیله گرتر از ابلیس و بدخیمتر از اهریمن تا کجا می تواند سواران شمشیر بدست و قمه کش و سربرش و تفنگ بدستش و خمپاره بر دوشش را بتازاند و انسانیت و شرف و راستی و درستی را قلع و قمع کند. من به عنوان یک زن اعلام می کنم که خود م را همسان ایران ـ ایران خانوم ـ هر روز و هر شب و هر آن مورد تجاوز این اسلام و پایه گذارانش می دانم. اما امروز از عریانی این تجاوز و افشای این جنایت ۱۴۰۰ ساله بسیار خشنودم. چرا که با روی کار آمدن روحانیون که میم میم قمی برشمرده یعنی آیت الله و مداح و آخوند و طلبه و روضه خوان و من اضافه کنم قرآن و اهل بیت ـ همه و همه جنایت کار و شریک جرم و شریک تحجر و شریک تمامی ترکیبات شر، این آگاهی وجدانی و خودآگاهی و حتا ناخودآگاهی در ضمیر انسان ایرانی و شاید کلیه انسانها بیدار شد. خرسندی منٍ زن از آن جهت است که کاری را که هزاران روشنفکر و صاحب نظر سکولار و لائیک شاید در بیش از ۱۰۰ و ۲۰۰ و شاید ۳۰۰ سال نمی توانستند انجام دهند و نقاب از چهره ای که نجیب و حنیف و رحمانیش می نامیدند بر کند که در زیر آن نقاب و حجاب چهره ای زشت و کریه پر از حفره های چرکین خون و سرهای بریده و دستهای قطع شده بی جرم و بی جنایت و ترکیبات عفن همه کثیف و همه جنایتکار و همه نجس و هم شیطانی پنهان بود. آری کاری که به قرنها نیاز بود را روحانیون مداحان و طلاب و قرآن و حتا خود مسلمانان مومن این کار را در ۴۲ سال انجام دادند.
من فکر می کنم که کشور ما در زمان شاهان پهلوی و با جسارت ستودنی آنها (با همه معایبشان) در ایران دوستی جزیره ای «امن» در میان مردابی از نجاست ساخته بودند. این مردم در یک آگاهیٍ ناخودآگاه دست به تخریب این جزیره زدند تا در میان این مرداب متعفن و نجاستگاه شیطانی بیفتند و مجبور به عبور شوند. تمامی شواهد نشان میدهد که این مردم اینک به لبه ساحل پاک ایرانشهری رسیده اند و با نهیبی دیگر انقلابی شگفت را رقم خواهند زد. انقلابی که باید آنرا انقلاب تمدینیش نامید.
خانم ر ب از تهران
خانم رب از تهران / 15 November 2020