اردیبهشت امسال در میان خبرهای هول انگیز کرونا گزارشی کوتاه از یک اتفاق قدیمی و به ظاهر بیاهمیت پخش شد. این گزارش تاریخی و به ظاهر بیاهمیت نه تنها بسیاری از روایتهای تاریخ بعد از انقلاب را دگرگون میکند بلکه میتواند مبانی جدیدی برای تحلیلهای سیاسی وضعیت امروز ایران به دست دهد. خلاصه این گزارش که در تاریخ ۷ اردیبهشت ماه در سایت بی بی سی درج شده است از این قرار است: «براساس اسناد و مکاتباتی که اخیرا توسط آرشیو ملی بریتانیا از وضعیت محرمانه خارج و منتشر شده است، در سالهای ۶۱ و ۶۲ همکاریهای نزدیکی بین سازمانهای اطلاعاتی بریتانیا و سازمان سیا و نهادهای اطلاعاتی جمهوری اسلامی ایران وجود داشته است. اطلاعاتی که منجر به دستگیری، شکنجه و اعدام اعضای حزب توده ایران در سال ۶۲ شد.»

قسمت بالای تصویر (مونتاژ): محاکمه گروهی از اعضای اصلی حزب توده ایران (۱۳۶۲) − در پایین: کتاب ولادیمیر کوزیچکین: در درون کاگب. Vladimir Kuzichkin: Inside the KGB
ماجرا از این قرار است: در خرداد ماه ۱۳۶۱ به یکی از دیپلوماتهای سفارت شوروی در ایران که هم عضو کا گ ب بوده و هم برای سازمان اطلاعاتی بریتانیا MI6 جاسوسی میکرده، خبر میرسد که ارتباطات پنهانی او لو رفته و باید هرچه سریعتر سفارتخانه شورروی را ترک کند. طبق شایعاتی که در همان سالها بر سرزبان افتاد مأمور مذکور بنام «کوزیچکین» از سفارت شوروی در تهران خارج شده و به سفارت بریتانیا در آن طرف خیابان (چرچیل) پناهنده میشود. او چند روز بعد با گذرنامه انگلیسی به لندن پرواز میکند. اما در گزارش فوق ذکر شده که کوزیچکین از طریق کوههای شمال غرب ایران به ترکیه میگریزد و از آنجا به لندن میرود.
کوزیچکین قبل از کاردار شدن، مدتی در یکی از معادن روی ایران کار میکرده و به زبان فارسی تسلط داشته است. او بعد از بازگشت به روسیه، توسط کا گ ب عضوگیری شده و در سال ۱۳۵۶ بعنوان دیپلمات به ایران بازمیگردد. او از طریق برخی از اعضای حزب توده که با کا گ ب همکاری داشتهاند قبل از انقلاب با «گروه نوید» در ارتباط قرار میگیرد. بعد از وقوع انقلاب و بازگشت اعضای حزب توده به ایران، کوزیچکین رابط حزب و اعضای آن با اتحاد جماهیر شوروی بوده. او نه تنها تحلیلها و نظرگاههای حزب و صورت جلسات کمیته مرکزی را دریافت میکرده بلکه اطلاعات شخصی یکایک اعضای بلندپایه حزب، آدرس خانهها و اسامی و مسئولیتهای کل اعضای تشکیلات تهران و البته تشکیلات سازمان نظامی را در اختیار داشته.
کمک به جمهوری اسلامی برای سرکوب
بعد از برملا شدن همکاری کوزیچکین با MI6 و به تبع آن با CIA، او به انگلستان میگریزد و تمام آن اطلاعات را در اختیار سرویسهای اطلاعاتی انگلستان و آمریکا قرار میدهد. چند ماه بعد بریتانیا و آمریکا در کمال سخاوت این اطلاعات را از طریق یکی از رابطین خود در پاکستان به آقایان عسگراولادی و مادرشاهی تحویل میدهند. بدین ترتیب آنها به دشمن علنی خود یعنی جمهوری اسلامی خط میدهند تا جمهوری اسلامی اقدام به قلع و قمع اعضای حزب توده و دستگیری و شکنجه و اعدام آنان نماید و با نمایش شوهای تلویزیونی شرم آور دوستان غربی خود را شادمان کند.
براساس گزارشهای آقای نیکلاس بارینگتون مقام ارشد سفارت بریتانیا در تهران، انگلستان و آمریکا میدانستند که دادن این اطلاعات به اعدام و شکنجه و زندانی شدن صدها نفر منجرخواهد شد. او حتی در دیدار با یکی از مقامات حکومت اسلامی و شنیدن گزارش اعترافات علی عمویی، کسی که ۲۴ سال در زندان شاه در مقابل شکنجههای آن حکومت مقاومت کرده بود با خنده اظهار کرده که لابد شکنجههای حکومت اسلامی مؤثر تر است.
بعد از دستگیری رهبران و اعضای حزب توده ایران در سال ۶۲، حدود ۱۰ نفر از افسران ارتش و از جمله فرمانده نیروی دریایی ایران که نبرد ناوهای جنگی ایران علیه ناوهای صدام را فرماندهی کرده و آنها را شکست داده بود یعنی دریادار بهرام افضلی و تعدادی از افسران ارتش که ماجرای کودتای نوژه را برملا کرده بودند، اعدام شدند. به غیر از نظامیان افراد دیگری نیز در سال ۶۲ زیر شکنجه و در زندان کشته شدند. همچنین پنج سال بعد و در ماجرای اعدامهای تابستان ۶۷، تعداد زیادی از اعضای بلند پایه حزب و حتی تعدادی از هواداران به جوخه اعدام سپرده شدند.
نیکلاس بارینگتون در گزارش خود ضمن ابراز شعف از خبراین سرکوبها و اعدامها این همکاری را نقطه عطفی در روابط ایران و بریتانیا میداند. این خوش خدمتی به حکومتی سرکوبگر و ناقض حقوق بشر در آن سالها، روی دیگر سکه روابط به ظاهر خصم آمیز جمهوری اسلامی و غرب و شعارهای ضد آمریکایی حکومت را نشان میدهد. بدیهی است که وجود چند رابط بین اعضای حزب و شوروی نه دال بر گناهکاری همه اعضای حزب است و نه مجوزی برای اعدام و سرکوب بسیاری از دستگیرشدگان. آن افسران فقط عضو سازمانی غیر علنی در ارتش بودند و در کیفرخواست هیچکدام اتهام دادن اطلاعات به دشمن ذکر و یا دریافت پول هرچند اندک عنوان نشده بود. جمهوری اسلامی آنها را به جرم قصد کودتا در آینده اعدام کرد. البته در حکومتی که پسران و دختران نوجوان را به جرم فروش نشریه دستگیر و سپس چند سال بعد اعدام کرد، صدور چنان احکامی خیلی غریب نبود.
بازخوانی ماجرا
با وجود این، خود این ماجرا از چند جهت قابل بررسی است و با توجه به طرفین ماجرا به شکلگیری انگارههای تازهای منجر میشود:
۱- آمدن ژنرال هویزر به ایران در روزهای آخر انقلاب و تشکیل جلسات متعدد با فرماندهان ارتش و رهبران مذهبی انقلاب و بالاخره متقاعد کردن ارتش به اعلام بیطرفی که موجب سقوط پادگانها شد، گواه این امر است که امریکا و غرب با خلع ید از فرماندهان ارتش درصدد تاکید جانشینی آقای خمینی بجای شاه بودند. درواقع آنها با تقدیم حکومت به نیروهای مذهبی به رهبری خمینی، رسالت خود را که همانا جلوگیری از تعمیق انقلاب و افتادن قدرت به دست نیروهای تحول خواه مترقی و چپ بود تمام و کمال به اتمام رساندند. غرب از اینکه نیروهای چپ در ایران به قدرت برسند واهمه داشت و ترجیح میداد که خمینی و ایادی او به قدرت برسند تا آنچه شاه در خصوص قلع و قمع نیروهای چپ و لیبرال ناتمام گذاشته بود به اتمام برسانند.
آمریکا و یا نمایندگانش در خاورمیانه در سالهای بعد نیز بنوعی در ظهور طالبان، القاعده و داعش نقش عمدهای داشتند. اما در نهایت همه این گروهها به راهی دیگر رفتند. پیش از آمریکا دولت بریتانیا نیز با تاسیس تشکیلات اخوان المسلمین آلترناتیو تازهای در برابر ناسیونالیسم عربی و احزاب سوسیالیست، پی ریزی کرد. و این ماجرا هنوز ادامه دارد.
۲- حمایت اطلاعاتی انگلستان و آمریکا از جمهوری اسلامی در اویل دهه ۶۰ آن هم پس از ماجرای گروگانگیری در سال ۵۸، موج ترورها در غرب و اعدامهای پیاپی در داخل کشور نشان میدهد که علیرغم دشمنی علنی حکومت اسلامی با غرب و دادن شعارهای مرگ برآمریکا و اسرائیل، این حکومت هنوز از نظر غربیها بهترین انتخاب است. و باید به آن یاری رساند. چرا که بی محابا دست به کشتار نیروهای چپ خواهد زد و احتمال قدرت گرفتن نیروهای چپ در ایران را هرچه بیشتر کاهش میدهد.
۳- متاسفانه در سال ۵۹ تا ۶۱ بخش عمدهای از نیروهای چپ فعال در ایران از حکومت اسلامی و از مبارزه اش با امپریالیسم و حتی از جنگ با عراق حمایت میکردند، آن هم با این تصور خام که این حکومت بتدریج به سمت سیاستهای مردمی گرایش پیدا خواهد کرد و به تقویت نهادهای مدنی خواهد انجامید؛ بی آنکه بدانند غرب نه تنها فریب شعارهای ضد امپریالیستی حکومت مذهبی را نخورده بلکه جدی و پیگیر به او کمک میکند تا بهتر بتواند جریان چپ را متوقف کرده و آنان را با سلاح مذهب و یا سلاح غربگرایی به خاک و خون بکشد.
۴- هدف از بازخوانی این پرونده نه سرپوش گذاشتن بر خطاهای حزب توده ست و نه توجیه چشم بستن بر منافع ملی در برابر بیگانگان و دشمنان ایران، بلکه نگاهی است دوباره به بعضی از موضع گیریهای دو گروه مشخص که بنظر میرسد درکی از دوستان و دشمنان واقعی مردم ندارند و بر خطای خویش اصرار دارند.
الف- گروه اول کسانی هستند که بعد از چهل سال تجربهی روزمرهی رفتارهای حکومت و دیدن این همه غارت و دزدی و فرصت سوزی و آن همه جنایت و شکنجه و آدم کشی، هنوز فریب شعارهای به ظاهر ضدامپریالیستی حکومت اسلامی را میخورند، هنوز حکومت را در راس جبهه مقاومت میبینند و این همه گناه و خطا را در قبال بزعم خودشان ایستادگی حکومت در برابر سلطه غرب نادیده میگیرند. این اتفاقی که در ۳۷ سال قبل افتاده و پس از آن ماجرای مک فارلین و دهها اتفاق دیگر که احتمالا به تدریج از آرشیوهای قدیمی سربیرون خواهند آورد نشانگر این امر است که این حکومت نه تنها در لحظات بحرانی با غرب رابطه برقرار کرده بلکه همواره مورد حمایت غرب نیز بوده است. زیرا پیش از مبارزه با سلطه غرب با همه توان، دست به کشتار و امحای نیروهای تحول خواه و چپ زد. کشتار کسانی که براستی مبارزه با امپریالیسم را قدم اول برای رهایی ایران از زیر سلطه سرمایه داری میدانستند. کسانی که تصور میکردند با گسترش احزاب میتوانند تحمل و مدارا را در بین ما ایرانیان گسترش دهند و نه تنها به آرمان دموکراسی تحقق بخشیده بلکه همراه با آن خواهان کسب عدالت بخصوص برای طبقات محروم باشند.
این طرفداران مقاومت در برابر سلطه، نمیدانند که بدون حضور مردم و پاسداری از حقوق و منافع آنان این مقاومت درواقع برای حفظ نظام است و البته قدری بیشتربرسر سفره ماندن ایادی تبهکار حکومت.
ب- روی دوم سخن با کسانی است که حکومت شاه را حکومتی مشروطه تلقی کرده و تصور میکنند که در انقلاب بهمن ۵۷ به تعبیر شاه ارتجاع سیاه و سرخ بر علیه شاه و مشروطیت متحد شدند. این کسان اکنون استغفار نیروهای چپ از حضورشان در انقلاب بهمن را مطالبه میکنند. همین پرونده نشان میدهد که از قضا حکومت اسلامی و حامیان خارجی اش که زمانی هم از شاه حمایت میکردند، در اتحادی ناگفته بر علیه روشنفکری و تحول خواهی و عدالت طلبی نیروهای چپ از هیچ جنایتی رویگردان نبودند و حکومت اسلامی چیزی جز همان حکومت استبدادی در شکلی دیگر نیست. مشروطه خواهان و سلطنت طلبان نباید گول تفاوتهای ظاهری حکومت شاهنشاهی و حکومت اسلامی را بخورند چرا که حکومت اسلامی در طی این چهل ساله به همان راهی رفته است که پیش از آن حکومت پهلوی میرفت. هر دوی آنها دشمن مردم ایران بودند و علیه منافع مردم و کشور با بیگانگان متحد شدند. حکومت شاه حتی در زمانی که اقتدارش را ازدست رفته میدید باز حاضر به آزاد کردن زندانیان چپ نشد. زیرا همچون آمریکا و غرب واهمه داشت که آنها از زندان بیرون آمده و رهبری انقلاب مردم را بدست بگیرند.
حکومت شاه در شرایطی که بخاطر نگهداری یک رمان یا یک نشریه مردم را به پنج سال زندان محکوم میکرد، در همان زمان به صدها محفل و کانون مذهبی اجازه فعالیت آزادانه داده بود.
هم اکنون نیز غرب با کمک به راه اندازی چندین تلویزیون ماهوارهای و تاسیس دهها رسانه، در پی آن است که رضا پهلوی را بعنوان تنها آلترناتیو موجود بجای حکومت اسلامی معرفی کند. تا این جریان دست بدست شدن حکومت، بین شاه و آیت اللهها ادامه یابد وهیچ امکانی برای قدرت گیری نیروهای تحول خواه و نمایندگان واقعی مردم صورت نبندد.
۵- بازخوانی این ماجرا از یک منظر دیگر نیز اهمیت دارد و آن ارزیابی نگاه غرب به مسئله حقوق بشر است، غربی که در دوران جنگ سرد برای نجات آندره ساخارف فیزیک دان نامی روس از دست حکومت شوروی از هیچ کوششی فروگذار نمیکرد، غربی که با راه اندازی چندین ایستگاه رادیویی و انتشار رایگان هزاران نسخه از کتاب دکتر ژیواگو و روانه کردن آنها به پشت پرده آهنین سعی داشت از پاسترناک و حقوق بشر دفاع کند در آن آخرین دهه جنگ سرد نه تنها چشم بر آن همه اعدام و آن همه جنایت فروبست بلکه با کمال وقاحت و درحالیکه میدانست دادن این اطلاعات منجربه شکنجه و اعدام صدها آدم تحصیلکرده و تحول خواه میشود، این اطلاعات را به حکومت اسلامی ضد بشری داد و او را به دستگیری و شکنجه و اعدام آنان تشویق و تحریض نمود. بسیاری از آنان که امروز در غرب بر این خونهای هدر شده اشک تمساح میریزند خودشان بخشی از این پروژه کشتار بودند.
لازم به ذکر است که گناه اتحاد جماهیر شوروی در این اتفاق به هیچ وجه کمتر از گناه غرب نبود. اتحاد شوروی علیرغم آنکه میدانست که مأمور رابطش با حزب توده، جاسوسی دوجانبه بوده که به غرب گریخته است، حاضر نشد با دادن هشداری جدی به اعضای حزب و تشویقشان به مهاجرت و یا مخفی شدن، آنان را از مهلکهای که در پیش بود نجات دهد. و بعد از دستگیری اعضای حزب توده نه تنها حکومت اسلامی را برای ممانعت از اعدام آنان تحت فشار و تهدید قرار نداد بلکه درست در همان زمان یا اندکی بعد سفیر شوروی در ایران به دولت پیشنهاد فروش اسلحه داد و مقادیر متنابهی سلاح سبک و سنگین به ایران فروخت. متاسفانه در این بده بستانهای تجاری و اطلاعاتی عدهای از بهترین ابنای وطن قربانی شدند.

از مقاله خوب تان تشکر میکنم.
این گزارش نشان میدهد که حکومت اسلامی در هر شرایطی مورد حمایت غرب بوده و هست.
بیژن / ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
با آن کاسه لیسی حزب توده در مقابل کشور شوراهای سوسیالیستی، جای تعجب نیست که برای رسیدن به تمامی آلام و آرزوهای سیاسی، هر کاری را برای رسیدن به هدف ، توجیه و تفسیر کرد و این عمل را جاسوسی و وطنفروشی نام نگذاشت ! تودهاییها “دستمالیسم” سیاسی را در ایران نهادینه کردند و تا به امروز، جمهوری اسلامی پاسداران، بدون این خط سیاسی در مقابل روسیه و چین در سیاست خارجی و حبس و کشتار و سرکوب در داخل, در ادامه اقتدار و سلطه بر کشور ایران، پیروز این بازیهای سیاسی نمیبود ! با همه اینها باید از کیانوری ستایش کرد وقتی که پس از دستگیری در تلویزیون گفت که ” تمامی مسولیتها را بعنوان کادر رهبری میپذیرم و به هوادارها و اعضای پایین رده، کاری نداشته باشید، آنها بی اطلاع و بی تقصیرند “.
ایراندوست / ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
اسلام بهترین ابزار و عصای دست غرب
و جهان سرمایه بوده و هست ، نابودی چپ
در خاورمیانه بدست گروه های اسلامی تحت
حمایت خلافت شیعه ایران در عراق و افغانستان و
و …برکسی پوشیده نیست.
Reza / ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
آقای ایراندوست. گمانم متوجه اصل گزارش نشده اید. در مقاله نوشته صرف نظر از راه و روش حزب توده این انگلستان و آمریکا بودند که اعضای حزب را لو دادند با آنکه میدانستند حکومت اسلامی آنها را اعدام میکند. اگر حکومت اسلامی با غرب دشمن بود به چه دلیل انگلستان و سرویس های اطلاعاتی اش باید با آن حکومت همکاری کنند؟ آیا بنظر شما این اعدام ها به نفع مردم ایران بوده؟ با شعار دادن اصل مسئله پاک نمیشود
بیژن / ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
کسروی گفته بود ما یک حکومت به اخوندها بدهکار هستیم که بی شک ادا خواهد شد که شد ! فکر میکنم در همین روزها کسی هم پیدا شود که بگوید ما یک حکومت به توده ایها بدهکاریم که مشکوک به ادا شدن است! یکزمان توده ایها طبق رهنمودهایی که از شوروی انزمان دریافت میکردند قائل به فرمانبرداری از مرکز واقع در شوروی بودند و این یک قانون بود! الان که ان ساز و کار بطور کل بهم خورده و شوروی هم به روسیه مبدل شده حرف امروز توده ایها چیست؟ چه انزمان و چه اکنون که مردم نظرشان نسبت به سیستمهای ایده و لوزیک کلا عوض شده از کمونیسم روی گردان بودند و این ریشه اش به زنتیک تاریخی این اب و خاک برمیگردد” البته قبول دارم که نکات بسیار نافعی در فلسفه این ایده و لوزی موجود و خدشه ناپذیر است اما نسخه ای که معتقدین به این فلسفه برای مسقر ساختنش میپیچند در نهایت به همانجائی منتهی میشود که شوروی انرا پیمود ! انها هنوز اعتقاد دارند که سرنوشت محتوم بشریت تن دادن به نظامیست که در تصور انان است در حالیکه اشتباه میکنند به یک دلیل واضح که ان طبع ادمیزاد است که محدوده را نمیپذیرد و هر نظام ایده و لوزیکی محدوده دارد” شاید سوال شود پس چرا نظام ایده و لوزیک اسلامی بر سر کار امد ؟ جواب این است که نظام اسلامی بدون هیچ نشانه اشکاری از خواسته اش برای برقراری یک حکومت ریشه ای هزار و چهارصد ساله در تمام شهرهای ایران و در هر خیابان و کوچه و پس کوچه و در هر خانه ای داشت ” هر مسجدی ” هر اخوندی” هر ادم اگاه و نااگاهی که معتقد به این مسلک بود برایش تبلیغ میکرد بی هیچ مانعی و از انجا که انقلابات در یک بازه زمانی سریع و با یک جرقه ظاهر میشوند گوئی یک شعبده و تر دستی بود که ما چشم باز کردیم و دیدیم که صاحب یک حکومت مذهبی شده ایم! اما بنا با ناسازگاری خواست مردم با زندگی در محدوده این دولت هم دولت مستعجل است که همین روزها یا شاید ماه ها رفتنیست!
امیر راستگفتار / ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
جناب ایراندوست این “مشاهدات” شما واقعا باید جایزهء اول ماسمالیزاسیون را دریافت کند.
پراتیک رهبری حزب توده خیلی بیشتر از “دستمالیزم” بود, عبدالصمد کامبخش که یکی از مامورین اطلاعتی شوروی بود (افسر رسمی ک.گ. ب.) از مقامات بالای عضو کمیته مرکزی حزب توده شد و با اینکه نصف بیشتر دیگر اعضای کمیته مرکزی حزب به حضور چنین شخصی در حزب و در کمیته مرکزی اعتراض داشتند, عملا هیچ غلطی از دستشان در این مورد بر نمی آمد, (خاطرات اسکندری, خاطرات خامه ای,…).
پس از کامبخش, نوبت خود کیانوری بود که یک افسر رسمی ک.گ.ب. شود و مُهر و تمامی لوازم ضروری دیگر برای تهیهء پاسپورتهای جعلی روسی را در اختیار داشته باشد.
حالا گیریم که جاسوسی برای شوروی فقط مختص به کیانوری بود, جاسوسی برای آخوندها و جمهوری اسلامی چی؟
آیا بدنهء حزب توده در راستای “خط امام” برای رژیم جاسوسی نمی کرد و مخالفان و افراد دیگر احزاب, سازمانها و گروه های چپ ضد رژیم را شناسایی نمیکردند و لو نمیدادند؟
چه کسی بود که مکان سیامک اسدیان را به پاسداران معرفی کرد؟
چه کسانی بودند که این همه بچه های اقلیت, پیکار, مجاهدین,…را برای رژیم شناسایی می کردند؟
آیا چنین اعمالی جنایت و خیانت نبود؟
دقیقا چه بخشی از خط مشی
“توده ای هستم و همراه امام, ماندگارم که زمان است به کام”
قابل ستایش است؟
کیانوری نه فقط در دوران ج.ا. با خوش رقصی مقابل آخوندها به ملت خیانت کرد, بلکه همین کیانوری بود که در دوران کودتای ۲۸, مرداد ۱۳۳۲ نیز به تمامی اعضا دستور داده بود, که چون از مسکو تصمیم گرفته شده است, هیچکس مقابل کودتا مقاومت نباید بکند (خاطرات نصرت الله نوح).
شوربختانه شما نه چنان درکی از عمق و وسعت خیانتهای رهبری حزب توده دارید, و نه چنان شناسایی از گستره و تنوع جنبش چپ در ایران.
***
سیامک / ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
خواندن کامنتهای **مردان** در مورد “کمونیزم” و غیره واقعا “جالب” است.
مقداری شبیه برداشت خمینی از سیاست هست؛ برای خمینی انگار که هنوز همه چیز در دوران رضا شاه باقی مانده بود, محمد رضا شاه “پسر” رضا شاه بود, و انگلستان هنوز انگلیس چرچیل و شوروی هنوز در دوران استالین.
برای این دوستان سالمند ما نیز هنوز همه چیز در قرن بیستم منجمد مانده و هنوز دنبال این هستند که “حرف امروز توده ایها چیست؟”
انگار در این سی سالی که حزب توده عملا منقرض شده و دیگر شوروی در کار نیست, در ایران نه جنبش کمونیستی موجود است, نه جنبش کارگری, نه اعتراضات کارگری, و نه هیچ چیز دیگر.
سارتر در اوائل دههء هفتاد گفته بود که: “تا زمانی که سرمایه داری وجود دارد, مارکسیزم نیز وجود خواهد داشت.”
در راستای چنین مشاهدهء علمی و درستی نیز میتوان گفت تا زمانی که سرمایه داری جود داشته باشد, کمونیزم, سوسیالیزم, جنبش های کارگری و انواع و اقسام جنبش های ضد سرمایه داری وجود خواهند داشت.
خصوصا آلان و با این عظیم ترین بحران جهان سرمایه داری که کل مناسبات اجتماعی را زیر و رو خواهد کرد.
پیشرو ترین جریانات کمونیستی در ایران, در مقابله با ج.ا. همواره خواست و شعارآزادی های بی قید و شرط سیاسی, مدنی, اجتماعی” را مطرح کرده اند, که بسیار گویاست و احتیاجی به توضیح ندارد.
دلیل روی کار آمدن ج.ا. نیز پرورش مار در آستین سلطنت بود که از کودتا علیه مصدق شروع شد و با تخریب معبد بهائیان, تاسیس “انجمن حجتیه” توسط ساواک, پر و بال دادن به امثال “حسنیهء ارشاد”, دکتر شریعتی و نمونه های دیگر ادامه یافت.
در حالی که تمامی نیروهای ملی و چپ شدیدا سرکوب میشدند.
“اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی” تبخیر شد و رفت هوا, حزب توده عملا شده کلوب پیرمردان ۷۰, ۸۰, ۹۰ ساله و نسل دیگری از “توده” ایها در کار نخواهد بود.
اما سیستم جهانی سرمایه داری هنوز موجود است و در دو ماه اخیر وارد شدید ترین بحران در طی صد سال اخیر شده است.
انواع و اقسام جنبش های ضد سرمایه داری نیز (در ایران و در جهان) هنوز موجود و فعالند, و مسلما از این بحران عظیم اخیر به بهترین نحوی برای توان بخشی به کارگران, زحمتکشان و مردم استفاده خواهند کرد.
بگذار مو سپیدها خروار, خروار در مورد حزب توده حرف بزنند.
جنبش های ضد سرمایه داری و جنبش های کارگری وظایف بسیار مهم و فوری دیگری دارند.
هوشنگ / ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
مثل اینکه این یادداشت بهانه ای شده برای درد دلها و بدو بیراه گفتن ها و سخن پراکنی علیه این یا آن
اساتید محترم دشمن مشترک را دریابید. بحث بر سر حزب توده نیست. بحث بر سر حکومتی است که ظاهرا ضد غربی دارد اما عملا غرب به آن کمک کرده و میکند. آقایان وقت انتقام از موسفیدها نیست.
آقایان عزیز اسناد آرشیو ملی بریتانیا میگوید انگلستان اسامی صدها نفر را لو داده و جمهوری اسلامی آنها را گرفته و اعدام کرده. آیا چون توده ای بودند این کار را مجاز میدانید؟
نویسنده میگوید متاسفانه نه فقط آخوندها و نه فقط شاه و انگلستان و غرب بلکه حتی شوری به چپ ها خیانت کردند
من به دوستانی که کامنت های طولانی تر از اصل مقاله دارند پیشنهاد میکنم یک بار کامنت هایشان را روی کاغذ بنویسند و قبل از نوشتن در اینجا، از رو بخوانند تا از معنادار بودن و مفهوم بودن آن مطمئن بشوند.
بیژن / ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
مطلب نسبتا بیطرفانه ای بود و هدفش واکاوی تاریخ یورش ها و سرکوب ناجوانمردانه نیروهای سیاسی مترقی در دهه ۶۰ به استناد اسناد رسمی آرشیو دولت بریتانیا که نقش اول را در کشتار هزاران جوان اعم از توده ای و فدایی و مجاهد داشته است. ضمن تایید کلیت نظر جناب بیژن، برخی دوستان معلوم است نه با دقت مطلب را خوانده اند و نه برخورد اصولی با رویدادهای گذشته میهن خود دارند و به جای آن فرصت را غنیمت میدانند که بر اساس پیش داوریهای ذهنی و بدون سند و فاکت فحش ها را به کمونیست های عموما جانباخته نثار کنند! بدین ترتیب عملا ماهیت جنایتکار دولت انگلستان و آمریکا و جنایت شنیع ج.ا در قتل عام هزاران زندانی سیاسی در پرده بماند.
اکنون زمان طرح اتهامات و سخنان تفرقه انگیز نیست. امروز باید ندای اتحاد و همدلی سر دهیم برای گذار از دیکتاتوری حاکم که چهل سال است مثل بختک بر جان و مال مردم حاکم شده است. بررسی تاریخی اشتباهات نیروهای سیاسی در دوران انقلاب هم البته ضرورتی است که باید منصفانه و با در نظرداشت نقش همه احزاب و سازمانها و نه یک سازمان و حزب مشخص انجام شود.
امید سحر / ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
همه می دانند که جمهوری جهنمی اسلامی پرورش داده شده در دامان خود نظام سلطنتی بود و بدون حمایت همه جانبهء سلطنت از ارتجاعی ترین جناح های روحانیت شیعه, در دوران پس از کودتای ننگین ۲۸ مرداد, مردم ایران هیچوقت کارشان به جمهوری اسهالی نمیرسید.
که تمامی اینها بخشی از سیاستهای “جنگ سرد” اردوگاه غرب علیه اردوگاه شوروی پس از جنگ جهانی دوم بود.
از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا استخدام آیت الله بهشتی و باهنر در آ.پ. در دههء ۵۰ و تمامی کثافت کاری های دیگرِ مابین, نظام ستم شاهی بزرگترین پرورش دهندهء جمهوری طاعونی اسلامی بود.
از کنفرانس گوادلوپ تا امروز خود غرب اساسی ترین متحد آخوندها است و مسلما تا روزی که رژیم به دست مردم سرنگون شود به حمایت های مستقیم و غیر مستقیم اش ادامه خواهد داد.
پس هیچکسی نه توهمی در مورد رژیم دارد و نه خاستگاه اش.
اما به نظر میرسد که برخی از رفقا هنوز در مورد اینکه چگونه “دیکتاتوری حاکم چهل سال است مثل بختک بر جان و مال مردم حاکم شده است” توهم و فراموشی دارند.
آیا همکاری های حزب توده و اکثریت (در شناسایی و دستگیر کردن مخالفان رژیم) کمک های مستقیم به این حاکم شدن بختک نبود.
آیا تا همین امروز “چپ های ضد امپریالیست” در به اصطلاح “محور مقاومت” ادامهء مستقیم همان “خط ضد امپریالیستی امامِ” حزب توده نیستند؟
اینکه در میان نیروهای مخالف رژیم همه اشتباه کردند (به جز جنبش انقلابی کردستان, که از روز اول هیچ توهمی نسبت به رژیم نداشت) حقیقتی واضح است.
اما حقیقت واضح تر از آن این است که فقط و فقط حزب توده و اکثریت برای رژیم جاسوسی میکردند, مخالفان رژیم را شناسایی میکردند و در دستگیری آنان با پاسداران همکاری داشتند.
معنا و مفهوم این کامنتها مطمعنا درست, حقیقی و تاریخی است.
حزب توده تبدیل شده بود به یک دستگاه جاسوسی سیاسی, که برای رسیدن به قدرت تقریبا برای هر کسی جاسوسی میکرد, چه شوروی و چه رژیم.
خیانتهای کیانوری فقط در دوران ج.ا. شروع نشده بود و خراب کاری های او از دوران پس از کودتا شروع شده بود.
امروزه اتحاد و همدلی در میان کنشگران داخل کشور در بالاترین سطح ممکن جریان دارد.
خوشبختانه نه حزب توده و نه اکثریت (مثلا “حزب چپ”) هیچ دخالت, نفوذ و اعتباری مابین کنشگران داخل کشور ندارد (به دلیل بسیار واضح).
وقاحت حزب توده و اکثریت چنان است که تا به امروز حتی یک خط هم در مورد همکاری های خویش با رژیم ننوشته اند.
چنین درجهء بالایی از وقاحت نشان دهندهء این است که نه حزب توده و نه اکثریت هنوز هیچ درسی از گذشتهء ننگین خویش نگرفته اند.
سیامک / ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
nدو کامنت اخر باارزش بود.ابروبادو مه و خورشید و فلک همه بکار افتادن تا مارا چنین کنند. از زمانه هم متشکرم
ahmad / ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
مقاله بسیار جالبی بود! هر چند که قبلاً از محتوای آن خبر نداشتم، اما از اخبار و اتفاقات این نتیجه را سالها قبل گرفته بودم که دست جمهوری اسلامی با دستان بریتانیا و آمریکا و حتی شوروی در کشتن جوانان برومند کشورمان در یک کاسه است.
به شخصه هیچگاه مشی سلطنت طلبی، کمونیستی، یا دینی (مجاهد) نداشتهام، اما از کشته شدن جوانان کشورم بدستان اهریمن جمهوری ولایت فقیه همواره دل چرکین و ناراحت بودهام.
متأسفانه ما مردم ایران با حاکمیت جمهوری اسلامی طرف نیستیم. حاکمیت جمهوری اسلامی یک تابلوی کثیف (یا انعکاسی پلشت از استکبار جهانی است).
ما مردم ایران باید فارغ از هر ایده و فکریT فقط به این بیاندیشیم که دستانمان را به دست هم بدهیم و خصم را از خانه خود بیرون کنیم.
خصم ما همواره در فکر تجدید استبداد در کشور است. هر جریانی که این ایده را رهبری کرد، خصم ماست. لذا مردم به راحتی می توانند تابلوهای رنگارنگ استکبار را بهر نامی که می آیند، در آینده شناسایی کنند.
استکبار شرق و غرب هرگز دوست ما نبوده و نیستند. دشمن ما هم نیستند، آنها بفکر منافع خود هستند. لذا ما باید بدون تعصب فقط بفکر خودمان باشیم و بتوانیم گلیممان را از آب بیرون بکشیم.
پیر طریقت / ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
برخی ضد توده ای ها با سو استفاده از برخی مطالب این مقاله در این کامنت ها به شکل شرم آوری عقده گشایی کرده اند. البته این شیوه برخورد تازگی ندارد و متاسفانه در ذات اپوزوسیون ایرانی است که گویی هیچگاه قصد از میان رفتن ندارد. به واسطه چنین فرهنگ حاکم در میان اپوزیسیون است که زندان و شکنجه و اعدام قربانی تلویحا مورد تایید قرار می گیرد، فقط به صرف اینکه قربانی با اندیشه او سازگاری ندارد. و به همان دلیل است که تایید حتی مطالب خلاف واقع در نوشته هایی از این دست که قطعا یک نقد منصفانه نیست، توجیه می شود. اپوزوسیون ایرانی غالبا فاقد عنصر و کاراکتر دمکراتیک است وگرنه خوی دشمنی اش با مهمترین و پر سابقه ترین حزب چپ ایران اینگونه در آن دسته از اظهار نظر کنندگان زنده و هویدا نمی شد. فکر میکنم بد نباشد به یک مساله بی نهایت تلخ اشاره کنم. هیات تحریریه روزنامه مردم (یا بعدها نامه مردم) در سالهای فعالیت حزب توده ایران پس از انقلاب (۵۷-۶۱) مطلع ترین و با تجربه ترین کادر تحریریه همه روزنامه های ایرانی در کل تاریخ ایران به شمار می آمد. کافیست نام آنان را جستجو کنیم. با وجود این، وقتی تقریبا همه آنها را از دم تیغ گذراندند، حتی صدای کانون نویسندگان ایران که مهمترین عرصه فعالیت ادعایی اش “آزادی بیان”، مادر آزادی ها، است، در نیامد. حال خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! با احترام
خسرو / ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
جناب خسرو شوربختانه به نظر می رسد که شما شیپور را از سر گشادش مینوازید.
حزب توده هیچ انحصاری در نمایندگی نیروهای چپ در ایران ندارد.
بیست سال قبل از حزب توده “حزب کمونیست ایران” تاسیس شده بود که در کارنامه اش رهبرانی تاریخی مانند آوتیس سلطانزاده, حیدر عمواغلی,…و اولین سازمانهای کارگری در ایران موجود می باشد. شایان توجه است که هیچکدام از کادرهای اصلی “حزب کمونیست ایران”, مانند پیشه وری عضو حزب توده نشدند.
یکی از مختصات اساسی “حزب کمونیست ایران” استقلال رای و با مغز خود فکر کردن بودن. خصوصیتی که متاسفانه هیچگاه در حزب توده انجام نگرفت.
حزب توده از روز اول نه بمثابهء یک حزب کمونیست, با هدف انقلاب سوسیالیستی و برقراری نظام و حکومت کارگران و زحمتکشان, بلکه همواره به عنوان یک تشکل “دمکراتیک” ضد جنگ (و بیشتر به مثابه متحد پشت جبههء شوروی) ایجاد شد .
یکی از “افتخارات” حزب توده این بود که در کنگرهء موسسش نقل قولی از حضرت علی دیوار آن نشست را “مزین” کرده بود!
به دلیل عقب ماندگی شدید جامعه ایران در دوران پس از جنگ دوم جهانی, تقریبا تمامی روشنفکران و هنرمندان ایرانی در آن دوران جذب حزب شدند و حداقل چند سالی در عضویت حزب بودند.
اما هیچ روشنفکر و متفکری که اندیشه ای مستقل داشت نمی توانست در آنجا دوام بیاورد, و بدین سان میبینیم که هیچ آدم حسابی و کسی که سرش به تنش می ارزید در حزب باقی نماند؛ از خلیل ملکی و آل احمد تا شاهرخ مسکوب و ده ها و صد ها نفر دیگر.
در حیطهء سازماندهی کارگری نیز خرابکاری ها و کثافت کاری های حزب توده مثنوی هفتاد من کاغذ است, در اینجا دوستان را فقط رجوع میدهم به کشمکش هایی که زنده یاد یوسف افتخاری با چاقو کش های حزب توده داشت, که چند بار مانده بود تا کشته شود.
حضور عناصر اطلاعاتی و ماموران رسمی ک.گ.ب. در رهبری حزب توده نیز از کامبخش شروع شدو با کیانوری ادامه یافت.
آقای نصرت الله نوح در کتاب خاطراتش اشاره دارد به اینکه چگونه پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲, با مسئول حوزه خود, که شخص کیانوری بود, ملاقات داشته و دستور اکید حزبی به وی این بوده است که در مقابل کودتا هیچ مقاومت مسلحانه ای نباید صورت بگیرد.
با تمام انتقاداتی که امروز می توان از رفتار و کردار خسرو روزبه کرد, مقاومت او در مقابل کودتا و سرپیچی از اوامر رهبری حزب توده و بوروکرات های مسکو قابل تقدیر و ستایش است. شما نگاهی کنید به دفاعایت خسرو روزبه در دادگاه (که با نام “اطاعت کورکورانه” منتشر شد) و می بینید که چگونه روزبه گاه سربسته و گاه صریح و علنی فرمانبری کورکورانهء رهبری حزب توده از مسکو را به نقد می کشد.
جناب خسرو شما قبل از حمله به “کانون نویسندگان ایران” نگاهی کنید به مقالات آقای باقر پرهام در “کتاب جمعه” و اینکه چگونه حزب توده به خاطر دفاع بیشرمانه از “خط ضد امپریالیستی امام” یک انشعاب بزرگ به “کانون نویسندگان” تحمیل کرد.
همچنین از یاد نبرید چگونه در حین حمله های حزب الله به نشریات مستقل در کشور, چگونه هم خود روزنامهء “مردم” و هم تمامی نشریات دیگری که تحت نفوذ حزب بودند (روزنامهء کیهان و هاتفی) , نشریاتی مانند “آیندگان” را ضد انقلابی می خواندند و از سرکوب آنان علنا و بیشرمانه حمایت می کردند.
در مورد اعتراض نکردن “کانون نویسندگان” نیز اشتباه می فرماید و طبق معمول (احساسات “ضد لیبرالی” استالینیستی) و حکم “خاطرات سلیقه ای” حکمفرمایی می کند: آنچه را که دوست دارید به یاد می آورید, اما تمامی کثافت کاریها, ندانم کاریها و خیانتهای تاریخی حزب توده را به فراموشی می سپارید.
حزب توده در قرن بیست و یکم بیش از هر چیز حکایت دوران سپری شدهء روسوفیلی هاست.
همان عاقبت و بلایی ک د ر انتظار سلطنت باختگان است و در یکی دو دهه اخیر بر سر سلطنت باختگان خواهد آمد (که دیگر هیچ وجودی در ایران نخواهند داشت) منتظر حزب توده نیز هست.
جهان سرمایه داری امروز عظیم ترین بحران صد سال اخیر را دارد تجربه می کند, پاسخ کارگران و زحمتکشان به این بحران سرمایه داری از سوی جنبش های رادیکال ضد سرمایه داری خواهد بود, نه از سوی معدودی استالینیست روسوفیلی رو به انقراض***.
هوشنگ / ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
با درود خدمت آقای فرشید یزدی
مایل بودم که بدانم شما بر اساس چه تحقیق و بررسی از نیروهای چپ در ایران (پس از انقلاب) به این نتیجه گیری رسیده اید که “متاسفانه در سال ۵۹ تا ۶۱ بخش عمدهای از نیروهای چپ فعال در ایران از حکومت اسلامی و از مبارزه اش با امپریالیسم و حتی از جنگ با عراق حمایت میکردند.”
تا جایی که این حقیر به یاد دارد مدافعان چپِ ج.ا. در ایران محدود بود به حزب توده, اکثریت, حزب رنجبران (تا ۳۰ خرداد ۱۳۶۰) و جریان تروتسکیستی بابک زهرایی.
دو جریان دیگر تروتسکیستی در ایران هر دو از مخالفان رژیم بودند. غیر از حزب رنجبران نیز هیچ جریان دیگر مائویستی از رژیم حمایت نمیکرد. سازمان “اتحادیه کمونیستها” از سازماندهان جریان مسلحانهء سربداران بودند. از میان سازمانهای استالینیست هم چریکهای اقلیت, راه کارگر و…علیه رژیم بودند .
سازمان پیکار و کل جریان کنفرانس وحدت نیز مخلف رژیم بود. “سازمان وحدت کمونیستی” که رفیق زنده یاد ما استاد فریبرز رئیس دانا از اعضای آن بود, هم از مخالفان رژیم بود.
کلیت جنبش انقلابی کردستان از روز اول هیچ توهمی در مورد رژیم نداشت و هیچگاه از مبارزه علیه رژیم دست برنداشت و هیچگاه در هیچ مرحله ای از جنگ ارتجاعی ایران و عراق از رژیم حمایت نکرد. و به خاطر موضع گیری های اصولی اش علیه رژیم عراق, مقر مرکزی اش دوبار مورد حملهء شیمیایی نیروی هوایی صدام قرار گرفت.
امیدوارم اگر هر موردی از این نکات نادرست است توضیح بدهید تا تصحیح شود.
اما اگر تمامی این یاد آورها درست است (که می باشد) بد نیست که محترمانه در ارزیابی خویش از نیروهای چپ در حمایت از ج.ا. تجدید نظر نموده و “بخش عمده” را به تعداد معدودی تبدیل نماید.
با احترام
دخو / ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
جناب دخو
در مورد همراهی اغلب نیروهای چپ با جمهوری اسلامی یا به عبارت دقیق تر پیروان خط امام در فاصله ۵۸ تا ۶۱ گمان میکنم حق با نویسنده است به شرطی که شما به تعداد طرفداران گروههای چپ توجه داشته باشید و نه عناوین سازمانها. چون سازمانهایی بودند که کل طرفداران آنها شامل رهبری آن سازمان بعلاوه فرض کنید ۵۰ تا طرفدار بود. اما در همان سالها حزب توده و بخصوص فدائیان اکثریت، کاندیدای نمایندگی مجلس داشتند و از قضا در یکی دو شهر هم نفر اول شدند. در راه پیمایی ۱۹ بهمن سال ۵۸ بیش از ۵۰۰ هزار نفر شرکت داشتند. تیراژ رورنامه مردم بیش از ۱۰۰۰۰ نسخه بود. رنجبران که عملا روزنامه انقلاب اسلامی بنی صدر را راه میبردند چندین هزار نفر طرفدار داشت.
اگر در فضای آن روز ایران بودید حتما این آمار را تایید میکردید.
درمورد فریبرز رییس دانا هم گمان میکنم آدرس غلط به شما داده اند. رییس دانا به دلیل طرفداری از چریکهای فدایی قبل از انقلاب تحت تعقیب قرار گرفت و از ایران رفت/ بعد از انقلاب هم تا جایی که ما و سایر دوستانش میدانیم یک سندیکالیست بود و در سازمان خاصی نه عضو بود و نه طرفدار. وگرنه جمهوری اسلامی سالها قبل اعدامش کرده بود. او آدمی مستقل بود و به همین دلیل توانست در این شرایط سالها مبارزه اش را ادامه دهد. یادش گرامی
بیژن / ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹